#ارباب_تاریکی_پارت_143
اصلا فکر می کردی، روزی از نگاه منتظر دختری به پسرداییش تا این حد عصبی شوی؟ بهانه کردم که نگران جان آرش هستم وگرنه این حسادتم بود، که باعث شد پریناز را از او دور کنم.
در شگفت بودم که چه طور آرش می گفت پریناز به او توجهی ندارد! توجه از این بیشتر؟ من تقریبا هر دو هفته یکبار زخمی می شدم و تا پای مرگ می رفتم اما کسی نبود که ککش بگزد حالا این دختر از احتمال آسیب دیدن آرش این قدر نگران بود؟
نفسم را آه مانند بیرون دادم و به آسمان خیره شدم، از بین ابرهای سفیدی که به صورت متراکم کنار هم بودند باریکه از نور خورشید و آبی آسمان دیده می شد؛ پریناز هم برای من حکم همین باریکه را داشت با این تفاوت په هربار که می خواست ظهور کند و کمی امید به قلب بی رمقم ببخشد ابروهای سفیدی جلویش را می گرفتند که اسامی مختلفی داشتند.
گاهی مهر آرش، گاهی خشم امین و باقی اوقات نصیحت های برادرانه ی مهرداد!
صدای امین مرا افکار بی سامانم بیرون کشید؛ به ناچار نگاه از حرکت سریع مردم در پیاده رو گرفتم و به سمت او برگشتم.
امین: خب که چی؟ ما داریم می ریم اونجا چه با پشتیبانی شما چه بدون اون!
انگار داشت با کسی صحبت می کرد اما صدایی از رایان و پریناز متفکر بلند نمی شد. با گیجی نگاهش کردم و خواستم سوال بپرسم که صدایی مانع شد.
صدا: امین من متوجهم که چی داری می گی، ولی هنور توی هیچ هتلی اتاق رزرو نکرده؛ احتمالا شک کردند که کسی منتظرش...
صدای فریاد امین مرا از جا پراند: _به درک که شک کرده! میگی چه غلطی بکنیم صادق؟ اون عفریته ی بی همه چیز برامون به پا گذاشته، می فهمی یعنی چی؟ یعنی منتظره کار تموم بشه تا خلاصمون کنه.
با شنیدن این حرف از امین، اخمی روی پیشانیم نشست و از آیینه ی بقل به ماشین های پشت سر نگاه کردم. در این شلوغی بازار، تشخیص یک تعقیب کننده خیلی دشوار بود اما غیر ممکن نبود!
_اون ماشین، همون سمندیه که توی خونه ی باده بود؟
رایان: آره همونه چند دقیقه پیش متوجهش شدیم.
با سر تایید کردم و از امین پرسیدم:
_ چرا نمی ری فرودگاه؟
به جای امین صادق جواب داد: _ساعت پروازی که می دونستیم اشتباه بوده اونا زود تر اومدن!
باز دمم را با حرص بیرون دادم، فقط همین را کم داشتیم، چهار تروریست سرگردان در خیابان های تهران!
امین مخاطبم بود:
_حالا داری کجا می ری؟
نیم نگاهی به من انداخت و اخم هایش را بیشتر در هم فرو کرد
_ می خوام مسر بازار تموم بشه تا بتونم از شر اونا خلاص بشم.
شنیدن صدای ملایمش کمی در سیگنال های الکتریکی قلبم اختلال ایجاد کرد:
_نمی شه به باده بگیم، ماموریت با مشکل مواجه شده؟
هرچند که شنیدن صدایش لذت بخش بود اما به هیچ عنوان انتظار نداشتم چنین حرف ساده لوحانه ای را از او بشنوم.
تشر در صدایم حس می شد:
_ به همین سادگی و تموم؟ بهتره به جای این فکرای بچگانه، یه راه درست پیدا کنید! صادق شما اطلاعاتی نداری؟
سعی کردم چشم غره ی پریناز را دذ در آینه ی جلو دیدم فراموش کنم دست خودم نبود که از توجهش به آرش ناراحت بودم.
اطراف صادق شلوغ بود:
_ بچه ها دارند می گردند رییس، در ضمن مهرداد خان گفتند متوجه منظورتون شدند.
نفسم را با آسودگی بیرون دادم و در دل خدا را شکر کردم حداقل این طور می توانستیم نجات پیدا کنیم.
_خوبه فقط...
romangram.com | @romangram_com