#ارباب_تاریکی_پارت_142
_ این مسخره است؛ ما باید همه باهم بریم تا...
باده بین حرفش پرید و با صدایی بلند تر از او گفت:
_تایی وجود نداره! فقط سه نفرتون می رید.
بهزاد دندان روی هم سایید و قدمی به سمت او برداشت که محافظ های مسلح باده جلو آمدند بهزاد بین ما ایستاد و نگاهی به هر چهار نفرمان انداخت، دو نفر سمت راستش و دو نفر سمت چپش بودیم
بهزاد: چهار نفرو می برم.
باده ابروهایش را بالا انداخت:
_سه نفر که خودتم جزوشون هستی.
لب گزیدم و نگران به بحث این دو نفر نگاه کردم. هر کداممان هم که می رفت باز برای ما سودی نداشت! نقشه این بود که هر پنج نفر از اینجا خارج شویم و دو نفر بین راه از بقیه جدا شوند و به مهرداد ملحق شوند، اما حالا...
بهزاد: من سه نفرو می برم یا اصلا نمی رم.
قبل از اینکه باده بتواند اعتراضی کند گفت:
_ امین، رایان و پریناز .
سرم را بالا آوردم با ترس نگاهش کردم او هم به من زل زده بود اما نگاه او خالی بود.
نباید باده را با آرش تنها می گذاشت، این دختر هیچ دل خوشی از آرش نداشت!
لب به اعتراض گشودم:
_ اما من ...
با قفل شدن پنجه اش دور ساعدم حرف در دهانم ماسید و با شدت به سمتش کشیده شدم و محکم به او برخورد کردم.
بهزاد: ما می ریم.
بی توجه به باده و آرش عقب گرد کرد و مرا دنبال خودش کشید. برگشتم و با نگرانی به آرش نگاه کردم.
هرچند روی صورتش اخم بود اما با سر اشاره کرد که بروم، اسمش را لب زدم اما او دوباره به بهزاد اشاره کرد؛ برگشتم و به نیم رخ متفکر و سخت بهزاد نگاه کردم که فشار دور دستم بیشتر شد. ناخواسته آخ یواش و ریزی گفتم.
بهزاد مرا به خودش نزدیک تر کرد و با حرص زمزمه کرد:
_اگه دلت می خواد اون عجوزه پسر داییت رو سلاخی کنه دوباره برگرد و نگاهش کن!
حس می کردم استخوان ساعدم درحال سوراخ کردن گوشت دستم است، با درد زمزمه کردم:
_بهزاد!
بدون اینکه نگاهم کند سریع تر مرا دنبال خودش کشید:
_ فقط بیا پریناز، پشیمونم نکن.
بهزاد
سرم را به شیشه تکیه دادم بودم و منظره یای بیرون را تماشا می کردم. آخرین باری که بین مردم این شهر بودم چند وقت پیش بود؟ آخرین باری که کسی در شلوغی بازار به من تنه زد و عذر نخواست؟
آخرین دفعه کی بود که برای خرید لباس رفتم؟ کی بود که باز هم تصمیم گیری برایم سخت شده بود؟ هم باید لباس شیک و مناسبی می خریدم و هم کم خرج می کردم.
پوزخندی به خاطرات هرچند روزمره و بی اهمیتم زدم؛ چه قدر نگرانی هایی که زمانی برایم همه چیز بودند رنگ باخته بود!
دکتر بهزاد نامدار، داری برای ترور مردی می روی که فقط یک بار عکسش را دیده ای! نه برایت مهم است که چه بپوشی نه به جنس و یا آبرومند بودنش اهمیت می دهی آدم ها تغییر می کردند و من هم به واسطه ی داشتن این ماهیت یکی از قربانیان این تغییر بودم.
romangram.com | @romangram_com