#ارباب_تاریکی_پارت_141


مثل خودش اخم کردم و کنار کشیدم:

_ رییس بزرگ بلد نیست یه اسلحه پر کنه!

یه خشاب کامل بهش بده که بندازه روی اسلحش، بلد نیست استفاده کنه ولی باید همراهش باشه.

کمی ابروهایش را از هم فاصله داد: _خیلی مطمئن نباش، اون همیشه غیر قابل پیش بینیه.

از گوشه ی چشم نگاهش کردم و چینی به بینیم انداختم و کمی کنار آمدم، رفتار آرش را درک نمی کردم! جلوی بهزاد طوری رفتار می کرد که انگار برادر خونیش است ولی یک بار نشده بود که کلمه ی مثبتی از او، پیش من بگوید.

صدای پر عشوه ی باده روی اعصابم خط کشید؛ آن قدر این طور حرف زده بود که دیگر نمی توانست با لحنی عادی صحبت کند.

همراه دو نفر از محافظان زن نقاب دارش، با قدم های بلند به سمت ما می آمد و موهای مواجش را از شانه اش عقب می راند، این دختر لباسی به غیر از تاپ نداشت؟

باده: خب خب، دارید آماده می شید؟

امین پوزخندی زد و گفت:

_بله اما مثل اینکه زمان داره روی توهم اثر می ذاره.

باده دست به سینه شد و با اشتیاق گفت:

_چطور؟

رایان با تمسخر ادامه داد:

_آخه نیست که کور شدی نمی تونی ببینی، گفتیم شاید از کهولت سنه!

صورتش به وضوح قرمز شد و با خشم گفت:

_ انگار یادت رفته که با گنده گنده تون چیکار کردم تو که چیزی نیستی پسرجون.

رایان با خشم دهان باز کرد که بهزاد با صدایی گیرا و قاطع بحث را تمام کرد:

_ یه کلمه ی دیگه بشنوم معامله باطله! پس تمومش کنید.

نگاه جدی و سردش بین همه ی ما چرخید و باعث شد این دو نفر فقط برای هم چشم غره بروند.

بهزاد: با چی می ریم؟

باده پشت چشم نازک کرد و سوییچی را از جیب شلوار چسب براقش بیرون آورد و به سمت بهزاد پرت کرد که توسط او ماهرانه به دام افتاد.

نگاهی به سوییچ انداخت و دکمه ی ریموتش را زد، که پراید هاش بک سفیدی صدا داد و چراغ هایش روشن شد.



(قسمت.دوم)

بهزاد نگاهی به دور تا دور پارکینگ انداخت و به چند ماشین دیگری په در فضای جانبی پارکینگ کوچک بودند، اشاره کرد

بهزاد: این همه ماشین اینجاست، همه ی ما که توی این جا نمی شیم.

باده یکی از لبخند های خاص خودش را تحویل بهزاد داد:

_ قرار نیست همتون برید!

نفس در سینه ام حبس شد؛ یعنی باید اینجا می ماندیم؟ اینجا که از خود میدان جنگ خطرناک تر بود! باز این عجوزه چه نقشه ای داشت؟

بهزاد با خشم گفت:


romangram.com | @romangram_com