#ارباب_تاریکی_پارت_140

خودم را جمع و جور کردم و حیرتم را عقب زدم:

_ من زنگ نزدم ازت کمک بخوام، می خوام برنامه رو هماهنگ کنیم تا برای امروز آماده باشیم.

صدای او هم سخت و محکم شد: _بهزاد، تا همین جا هم تقریبا کارمون تموم شده و می تونیم جاسوس رو دست گیر کنیم لازم نیست...

بین حرفش پریدم:

_الان فقط مسئله اون نیست!

نگاهی به اطراف انداختم نمی دانستم این تلفن امن است یانه. از طرفی نمی توانستم ریسک کنم تنها راهم این بود که بر هوش و درایت مهرداد حساب باز کنم.

مهرداد: مشکلی پیش اومده؟

_پراید پریناز خیلی راحت نیست، به خصوص وقتی که توی تعقیب و گریز باشی! بعضی از مسیرا زیادی دست انداز دارند تازه چراغ و روشنایی خوبی هم ندارند، حالا فکر کن که ماه هم کامل نباشه! البته من به شخصه عاشق تاریکی و شلوغی وسایل یه خونم.

چند لحظه سکوت شد. قلبم به شدت به قفسه ی سینه ام می کوبید؛ امیدوار بودم مهرداد منظورم را متوجه شده باشد بهتر از این نمی توانستم برایش آن شب را توضیح دهم طوری که باده نفهمد منظورم چیست.

نفس عمیقی کشید:

_ این استعداد توی خون شماست. یه جورایی موروثیه، منظورم رو که می فهمی بهزاد؟

بچه ها نیم ساعت قبل از فرود هواپیما اون جا حاضرند، فقط حواست باشه که نقشه ات به کسی آسیب نزنه دقیقا چه چیزی نیاز داشتی؟

شک و تردید به دلم چنگ زد مهرداد بالاخره منظورم فهمیده بود یا نه؟

با اکراه و صدای آرامی جواب دادم:

_یه مکعب.

مهرداد: به کارت ادامه بده پسر هوات رو دارم.

قبل از اینکه بتوانم حرف دیگه ای بزنم ارتباط قطع شد. من هم قطع کردم و در حالی که گوشی را به سینه ام چسباندم، سرم را بالا گرفتم و به چراغ های داخل سقف خیره شدم.

امیدوار بودم که حرف هایم را متوجه شده باشد این آخرین شانسی بود که داشتم؛ اگر او به موقع جعبه ی مورد نظر باده را پیدا نمی کرد بدون شک جان همه ی ما در خطر بود!

از روی مبل بلند شدم و با صدای رسایی گفتم:

_ما به اسلحه نیاز داریم وقت حرکته .



پریناز

هر پنج نفرمان دور میز ایستاده بودیم و مشغول پر کردن کلت هایمان بودیم، خشاب را کامل کردم و داخل قبضه فرستادم. نگاهم روی دست همه و فشنگ های باقی مانده روی میز چوبی چرخید. بین همه ی ما فقط بهزاد بود که سعی داشت خودش را با چک کردن اسلحه ها مشغول نشان بدهد که البته موفق هم بود!

دست خودم نبود که دلم برای این مرد می سوخت.

رییس بخشی از مافیای ایران شده بود و تعدادی قاتل را هدایت می کرد، اما حتی بلند نبود خشاب کلت را پر کند!

ای کاش پدرم اینجا بود تا این صحنه را می دید و مثل همیشه می گفت حتما مشیت الهی این بوده تا من از او بپرسم که این چه تقدیری است که برای این مرد رقم خورده؟

پوزخندی زدم و نگاه از قیافه ی متفکر بهزاد گرفتم؛ این مرد همین الان هم آدم کشته بود. ای کاش آن شب کمی زودتر می رسیدم تا جلویش را بگیرم اما علاوه بر اینکه آن شب به موقع نرسیدم حالا می خواستم برای یک ترور با او همکاری کنم.

آدم کشتن به دهانش مزه داده بود؟

چیزی به شانه ام برخورد کرد که باعث شد نگاه از او بگیرم.

آرش با اخم هایی که در هم بود سرش را کمی به من نزدیک کرد و آرام گفت:

_ چرا زل زدی به بهزاد؟

romangram.com | @romangram_com