#ارباب_تاریکی_پارت_139


با حرص ادامه داد:

_ هر حرفی داری باهاش بزن این ترور باید خوب پیش بره وگرنه بد می بینی!

شانه بالا انداختم و روی مبل لم دادم، پشتم به حمایت دوستانم گرم بود وگرنه خود بهزاد این قدر جرئت نداشت که بخواهد از جان دیگران مایه بگذارد یا نقشه ی ترور بریزد.

یکی از دختران نقاب دار با زنازی خاصی جلو آمد و تلفن بی سیم نسبتا بزرگی را به دستم داد و از نشیمن خارج شد.

باده روی مبل کناریم نشست و پا روی پا انداخت، خودش را روی دسته ی مبل جلو کشید و لب های برجسته اش را با حالت خاصی باز کرد نگاهم مستقیم روی آن دو تکه گوشت سرخ شده دوخته شد.

لبخند دندان نمایی زد:

_گوشی بی سیم خونگیه تا حالا ندیدی؟

چرا حس می کردم این دختر قصدش از گفتن این جمله با لحن کشدار، چیزی به غیر از آگاه کردن من بود؟ اهل روابط و دوستی با جنس مخالفم نبودم چون نه پولش را داشتم نه حوصله اش، ولی آن قدر هم بی تجربه نبودم که نفهمم قصدش از این کار ها چیست.

تلفن را به دستش دادم:

_شماره ی مهرداد رو حفظ نیستم بهش زنگ بزن.

لنگه از ابرو های کمانیش را بالا انداخت و انگشتان ظریفش را دور گوشی حلقه کرد و مشغول شماره گیری شد.

باده: می دونی چی برام جالبه؟ اینکه تو خبر داری که من شماره ی مهردادو حفظم دلیلشم میدونی؟

دکمه ی اتصال را زد و گوشی را کنار گوشش برد:

_دو دلیل وجود داره که یه دختر شماره ی یه مرد غریبه رو حفظ باشه، یا روابط کاری... یا کارای دیگه!

صدای گیرای مهرداد را از پشت تلفن شنیدم؛ باده گوشی را از گوشش فاصله داد و آرام و خاص زمزمه کرد:

_روابط کاری من و مهرداد خیلی خوب نبود، پس...

چشمکی زد و با لبخند شروع به صحبت کرد:

_ حالت چطوره مهرداد؟

دست مشت شدم را آرام باز کردم و سعی کردم به خودم مسلط باشم، کارها و روابط مهرداد به من ربطی نداشت اما اصلا دوست نداشتم تصور کنم او و دختر مثل باده ...

خنده ی شیطانی باده عقل از سرم پراند:

_مهرداد، وای مهرداد!

از دست تو هیچ وقت عوض نمی شی؛ ولی از شوخی گذشته بهتره یه فکری برای تجدید فراشت بکنی.

چشم هایم از تعجب گرد شد!

تجدید فراش؟ مهرداد متاهل بود؟ اما چه طور؟

باده گوشی را به سمتم گرفت و تکان داد:

_خیلی عجله داره که با تو حرف بزنه، بیا ببین بابات چی کارت داره!

بی توجه به کنایه ی او تلفن را از دستش کشیدم و خیره نگاهش کردم بازدمش را با حرص بیرون داد و به سمت اتاق خوابش رفت.

سریع گوشی را به گوشم چسباندم و با عجله و حیرت پرسیدم:

_ تو زن داشتی؟

سرزنش حالت قالب صدایش بود: _بعد از یک شب گروگان بودن انتظار داشتم اولین حرفی که بزنی درخواست راه نجات باشه!


romangram.com | @romangram_com