#ارباب_تاریکی_پارت_144

صادق بین حرفم پرید و با هیجان گفت:

_ ببخشید قربان همین الان پیداشون کردیم به سمت هتل می رن.

امین که تازه از موج ترافیک رهایی پیدا کرده بود، دنده را عوض کرد و سرعت را بالا برد:

_ کدوم هتله؟ باید کجا بریم؟

(سوم شخص)

تهران عوض شده بود؛ این را با تمام حواس پنجگانه اش احساس می کرد. از آخرین باری که در این شهر بود خاطرات خوبی نداشت. پسرش را در همین خاک از دست داد و بعد ها فرزند دیگرش روی زمین های همین شهر جان داد.

آهی کشید و از شیشه ی دودی لیموزین سلطنتیش بیرون را نگاه کرد. تنها چیزی که احتمالا هیچ وقت در این شهر کمرنگ نمی شد و حتی روز به روز زیاد تر می شد، هوای گرفته ای بود که نفس کشیدن را برای همه سخت می کرد!

این هوای ابری و دلگیر برای گناهکارانی مثل او حکم شب قبل از اعدام را داشت. همان قدر بی پایان و عذاب آور!

نگاهش را از منظره ی خیابان های شلوغ تهران گرفت و به عادلی دوخت از نگرانی به خودش می پیچید. در این دنیا تنها از یک چیز متنفر بود و آن چیز ترس بود.

برای همین بود که وقتی بهزاد با هزار سختی دست و پنجه نرم کرد و به خطر افتاد، کمکش نکرد. پسرش در این سال ها ترسو شده بود و اگر این ترسش از بین نمی رفت ترجیح می داد پسری نداشته باشد!

گلویش را صاف کرد، که عادل به خودش آمد و منتظر نگاهش کرد: _چه قدر مونده برسیم؟

لرزش صدایش را مخفی کرد: احتمالا یک ساعت قربان.

سر تکان داد و دوباره به مردم خیره شد؛ یکی از دلایل اینکه عادل را نمی کشت این بود که با تمام ترسش دست کم وفادار بود. چیزی که این روزها کم پیدا می شد!

با ترمز ناگهانی ماشین، با شدت به جلو پرتاب شد اما دستش را حائل کرد و از افتادنش جلوگیری کرد. برای لحظه ای متعجب شد که چه طور بعد از این همه سال کمربند ایمنی نبسته است او هنوز قوانین را به یاد داشت و احتیاط هنوز شرط عقل بود.

عادل نگران گفت:

_قربان شما خوبید؟

صاف نشست و اخم کرد:

_ با چی تصادف کردیم؟

سر تقاطع بود و چون در عقب ترین نقطه ی ماشین نشسته بود نمی توانست مانع مقابلشان را ببیند.

راننده با احترام جواب داد:

_ یه دویست و شش مشکیه قربان، رانندش یه مرد جوونه و الان از ماشین پیاده شد.

عادل سریع به دو محافظی که یمی جلو و دیگری کنار عادل نشسته بودند فرمان داد:

_برید بیرون ببینید چه خبره زود باشید.

دستش را بالا برد و مانع شد. بدون کلامی در ماشین را باز کرد و پیاده شد؛ بالاخره قدم روی این خیابان های شوم گذاشت.

یک نگاه به قامت برازنده و بلند او کافی بود تا در دل به او افتخار کند.

مثل همیشه با قدم های بلند و محکم حرکت می کرد، لباس هایش ساده بود این مرد هیچ وقت دنبال تجمل نبود.

با فاصله ی یک متر از او ایستاد. تنها نشان از گذر زمان روی این فرد، سفید شدن چند تار محدود از موهای کنار شقیقه اش بود. البته نباید نفوذ چشم ها و ته ریش آن کارد شده ای که سن دار ترش می کرد را نادیده می گرفت.

_بعد از این همه سال، فکر نمی کردم بخوای با قر کردن سپر ماشینم بهم خوش آمد بگی!

تغییری در حالت صورتش ایجاد نشد، در عوض قدمی جلو آمد: _زمان زیادی گذشته اما من هنوز یادمه که شما همیشه جنبه ی احتیاط رو در نظر می گیری. ماشین ضد گلوله قر نمیشه جناب نامدار!

احساسی در این لحن بود؟ یا شاید ذره ای محبت و ارادت؟ این دو نفر شمشیر را برای هم از رو بسته بودند.

متفکر پرسید: اینجا چی کار می کنی مهرداد؟

romangram.com | @romangram_com