#ارباب_تاریکی_پارت_132

لب های سرخ باده به طرح پوزخندی باز شد و گفت:

_ اینم اصل مطلب!

بهزاد

گیج شده به اطراف نگاه کردم. بیشتر از ده یا دوازده دختر جوان که صورت هایشان را با پارچه های مشکی پوشانده بودند، مارا محاصره کردند.

با خشم به چهره ی پر از تمسخر باده نگاه کردم.

_این دیگه چه مسخره بازی ایه؟ تو می خواستی یه نفرو ترور کنی ماهم برای بررسی همون موضوع اومدیم این کارا چه معنی داره؟

پوزخندش را وسعت بخشید و جلو آمد، سعی کردم پاهای خوش تراش پیچیده در شلوار چسبش را نادیده بگیرم اما وضع صورت و آرایشش یا حتی آن تی شرت بازش خیلی بدتر بود!

_تو واقعا فکر کردی من به خاطر همچین چیزی خواستمت؟

رایان با خشم و کلافگی داد زد: _پس چه مرگت بوده؟

با چشم های درشت و جادوگرش سر تا پای رایان را دید زد و با لبخند کثیفی جواب داد.

باده: داغ فرزند و پدر خیلی روت تاثیر گذاشته که ادبت رو فراموش کردی!

رایان فریاد زد:

_ عوضی و خواست به او حمله کند که دستانش اسیر دست های امین و آرش شد. اما دست از تقلا برنداشت و دائم می خواست که رهایش کنند.

اعصابم خیلی مغشوش بود و نمی توانستم درست فکر کنم.

_با ما چی کار داری؟

لبخندی زد:

_با تو کار دارم، نه با بقیشون...

عصبانی شدم و حرفش را قطع کردم:

_ از من چی می خوای عجوزه؟

چشم هایش از تعجب گرد شد و با صدای بلند قهقهه زد.

همان طور که می خندید و سعی داشت با دست گرفتن جلوی دهانش کمی این صدا را مهار کند به حرف آمد.

_خیلی، خیلی جالبه بهزاد!

تو دقیقا مثل شاهینی شایدم جسور تر...

زیبایی من رو می بینی و باز بهم می گی عجوزه؟

با دو قدم بلند خودم را به او رساندم، که دو نفر از دختر ها مقابلم سبز شدند و راهم را بستند. خواستم کنارشان بزنم که صدای باده مانع شد

باده: پرسیدی برای چی اینجایی؟

غرشی از اعماق سینه ام بیرون آمد و گرمای بدنم افزایش یافت.

_آره!

جلو آمد و مقابلم ایستاد. سرش را به سرم نزدیک تر کرد که خودم را عقب کشیدم، لحطه ای مکث کرد و بعد با لبخندی گفت:

_ دنبال امانتیم هستم.

_امانتیت چیه؟

romangram.com | @romangram_com