#ارباب_تاریکی_پارت_133


سرش را جلو تر آورد. نگاهم ناخودآگاه روی لب های سرخ رنگ و خوش فرمش سرخورد و به آنی بزاق دهانم خشک شد.

باده: بلک باکس.

این زندگی پر از معما کی قرار بود روی خوشی به من نشان دهد؟

تا یکی از مجهولات قبلی حل می شد سوالات جدیدی به وجود می آمد، که حل کردنش از قبلی ها هم سخت تر بود.

سرم را بین دستانم گرفته بودم و با سرانگشتانم پیشانیم را فشار می دادم. چرا اینقدر بیچاره شده بودم؟ چرا همیشه یک قدم عقب بودم؟

_خب؟

با بی میلی سرم را بلند کردم و نگاهم روی اندامش چرخید.

یک پا را روی دیگری انداخته بود و روی مبل قرمز مخملی لم داده بود.

_چی می خوای بدونی؟

پشت چشمی نازک کرد:

_ چرا اون گاوصندوق بعد از این همه سال با اثرانگشت تو باز شد؟ چرا تو اون جعبه رو پیدا کردی؟

دوباره یاد گاوصندوق مخفی خانه ی سرهنگ اریا افتادم، همان شبی که از کلانتری فرار کردم و پریناز را گروگان گرفتم پیدایش کردیم. آن موقع هیچ توجهی به آن جعبه نداشتم؛ حتی روی زمین پرتش کردم. اصلا نمی دانستم هنوز آن جعبه ی بدون در وجود دارد یا از بین رفته!

_گوش کن خانم باده ...

لبحندی زد:

_ همون باده بگو!

نفسم را با حرص بیرون دادم:

_ ببین باده، من حتی نمی دونم اون جعبه هنوز وجود داره یا از بین رفته، نمی دونم چرا با دست من درش باز شد ...

حرفم را قطع کرد:

_ و تو انتطار داری من این حرفات رو باور کنم؟

_آره چون حقیقت اند.

زیر لب گفت:

_ صحیح.

چند بار پلک زد و با خشم روی دسته ی مبل کوبید:

_ یادت رفته که دوستات الان گروگان من اند؟ چرا بهم دروغ می گی؟

موهایم را از ریشه کشیدم و گفتم: _نه یادم نرفته ولی واقعا چیزی نمی دونم.

اصلا اون جعبه چیه که اینقدر برات مهمه؟

باده: اطلاعات.

_چه اطلاعاتی؟

بی توجه به سوالم حرفش را ادامه داد:

_ به هرحال یا بهم می گی اون کجاست، یا من می دونم و تو و رفیقات!


romangram.com | @romangram_com