#ارباب_تاریکی_پارت_131
سرش را به طرفین تکان داد: _سودای قدرت توی وجود مرداست؛ برای بعضیا کمتر برای بعضیا بیشتر، من دارم تبدیل میشم به مردای دسته ی دوم این دسته اصولا زیادی خطر ناک اند.
روی گرفت و از شیشه به بیرون زل زد اما نگاه من هنوز روی نیم رخش بود، به سختی و با عدم میلم نگاه گرفتم. این بهزاد همانی نبود که حتی نمی توانست اسلحه دستش بگیرد. این مرد همانی بود که مرا گروگان گرفت.
بهزاد از اول هم خطرناک بود فقط فرصتی برای اثبات خودش نداشت.
با باز شدن درهای پارکینگ ماشین داخل رفت و متوقف شد. بعد از چند ساعت توی راه بودن و نشستن، حالا که از ماشین پیاده می شدم پایم گز گز می کرد.
دستم را روی زانوی مورمور شده ام گذاشتم و ماساژش دادم.
_چی شده؟
همان طور که خم شده بودم سرم را بلند کردم و نگاهش کردم:
_ چیزی نیس...
با دیدن شخصی که پشت سرش ایستاده بود جمله در دهانم ماسید.
صدای پاشنه ی بلند کفش هایش در پارکینگ پیچید و او جلو آمد. لبخند لوندی تحویل بهزاد که تازه دیده بودش داد و گفت :
_ انتظار نداشتم با هم ببینمتون، خوش اومدی بهزاد!
بی توجه به گز گز پایم، سریع راست ایستادم و با اخم نگاهش کردم. رایان و آرش که تازه متوجه او شده بودند خودشان را به ما رساندند و در گارد دفاع پشت سرمان قرار گرفتند، این وسط امین زیادی خون سرد بود که فقط با آرامش سمت راست بهزاد ایستاد.
پاهایش را جلوی هم می گذاشت و به این سمت می آمد، حرکت پایین تنه اش و شانه هایی که با هر قدم جا به جا می شد به او حالتی شبیه به مدل های لباس داده بود با این تفاوت که او خیلی با ناز تر این کارهارا انجام می داد.
یک متر دور از ما ایستاد و لبخندی زد که ردیف دندان های سفیدش در تاریکی پارکینگ درخشید.
لب هایش را غنچه کرد و کمی جلو داد:
_نشناختی؛ مگه نه؟
جا به جا شدن سیب گلوی بهزاد قلبم را لرزاند! کدام مردی بود که بتواند چنین زنی را ببیند و بر تمام احساساتش سرپوش بگذارد؟
_اینجا چی کار می کنی؟
با بی میلی نگاه از بهزاد گرفت و تابی به طره ای از موهای مشکی مواجش داد:
_ اینجا خونه ی منه، برام جالب بود که تو اینجا چی کار می کنی؟
_ما برای یه ماموریت اومدیم، اما ظاهرا اشتباه کردیم!
لنگه ای از ابروهای کمانی مشکیش را بالا انداخت و دست های لختش را به کمرش زد.
به امین خیره شد:
_ فکر می کردم قبل از اینجا اومدنتون، لااقل بهزاد رو توجیه کرده باشی!
امین گلویش را صاف کرد و با اخم گفت:
_وقتی برای این بچه بازی ها نیست باده؛ بهتره بریم سر اصل مطلب.
باده، گردنش را با ناز حرکت داد و چشم هایش را درشت کرد:
_ هرطور که تو بخوای.
دو قدم عقب رفت و هر دو دستش را بالا آورد ودوبار بهم زد.
صدای پاهای زیادی شنیدم و در یک چشم بهم زدن افراد زیادی دور ما حلقه زدند و به سمتمان نشانه رفتند. همه ی این اتفاقات انقدر سریع رخ داد که حتی نتوانستم اسلحه ام در دست بگیرد.
romangram.com | @romangram_com