#ارباب_تاریکی_پارت_130
به هرکسی که دروغ می گفتم، نمی توانستم خودم را گول بزنم.
حسش می کردم، این حس عجیب که کم کم در دلم جوانه می زد و رشد می کرد را حس می کردم تنها از یک چیز واهمه داشتم.
اینکه به زودی دیگر در قلبم جایی برای شاهین نباشد!
شالم را روی سرم مرتب کردم و سوار ون شدم. آسمان دوباره گرفته و ابری بود، با یک ذهن مغشوش و اعصاب نا متعادل فقط یک هوای گرفته نیاز است تا غم کل وجودت را فرا بگیرد.
رایان بعد از من وارد ماشین شد و مقابلم نشست. حالش کمی بهتر از روز های اول شده بود اما هنوز داغدار بود، غم پدر و فرزندی که ندیده بودش خیلی روی این مرد جوان تاثیر گذاشته بود.
با حس نگاه خیره ام روی خودش سرش را بالا آورد و لبخند گرفته ای زد. جوابش را با لبخند محوی دادم و سرم را پایین انداختم. سوزش پشت پلک هایم خیلی اذیت می کرد.
تمام شب گذشته لحظه ای نبود که بیت معروف حافظ در ذهنم تکرار نشود و چهره ی بهزاد جلوی چشم هایم شکل نگیرد.
با شنیدن صدای مهرداد برای لحظه ای از افکارم فاصله گرفتم.
مهرداد: دیگه سفارش نمی کنم آرش، نمی خوام دوباره زخمی و در حال مرگ بیاریش پیشم این پسر خیلی ارزشمنده!
شنیدن صدایش تپش های قلبم را نامنظم کرد:
_ اصلا دوست ندارم دائما درباره ی ارزش من یادآوری کنی مهرداد، تو فقط حساسیت ایجاد می کنی!
امین سوار ماشین شد و با نگاه غضبناکی به من، کنار رایان جا گرفت و با چشم برایم خط و نشان کشید.
مهرداد: تو بی تجربه ای بهزاد، اما رقیبات اینطور نیستند!
از پشت شیشه ی دودی ون دیدم که شانه بالا انداخت و به سمت ماشین آمد. سرش را داخل آورد که طره ای از موهای بلند جلوی سرش روی پیشانیش افتاد، در دل اعتراف کردم جذاب است!
فکم را روی هم فشردم و خودم را لعنت کردم.
نگاهی به دو طرف انداخت و سوار شد و کنار من نشست. شانسی بیشتر از این می خواستم؟ تمام شب بی خوابی کشیدم و قلبب نفرین شده ام لحظه ای آرام نتپید و حالا دوباره او کنارم بود. تمام صحنه های برخوردمان در ذهنم تکرار می شد!
امین اخمی کرد و گفت:
_ بهزاد جات رو با من عوض می کنی؟
بدون اینکه نگاهش کند کت چرمش را مرتب کرد و راحت نشست:
_ جام راحته.
چشم هایم را در حدقه چرخاندم و به بختم لعنت فرستادم.
با حرکت کردن ماشین به سمت تهران، سرم را به شیشه تکیه دادم و به بیرون خیره شدم. آرش از صندلی کنار راننده با امین و رایان حرف می زد اما بهزاد در بحثشان شرکت نمی کرد.
انگار فقط نیاز داشتم تا کسی بحث علاقه به این مرد را مطرح کند تا قلبم افسار پاره کند و ساز خودش را بزند، این وسط فقط دلم برای بهزادی می سوخت که حتی به خاطر خودش دوستش نداشتم!
_توی این بیابون برهوت چی دیدی؟
صدایش از کنار گوشم می آمد و این یعنی نزدیکم شده بود. این حس عجیب و غیر قابل مفهوم که باعث می شد قلبم تند تر از قبل بزند را لعنت کردم.
_حتما یه چیزی داره که دارم نگاهش می کنم!
پوزخندی زد:
_ اونایی که توی اون پایگاه اند یا تحت فرمان من اند یا حالت دیگه ای جز نبودن براشون وجود نداره
از وقتی اومدی اونجا و خواستی به قول خودت کمک کنی شدی جز اونا، پس حواست باشه که باهام درست حرف بزنی و سرپیچی نکنی.
متقابلا پوزخندی زدم و بر خلاف میلم نگاهش کردم:
_سودای قدرت نداشتی!
romangram.com | @romangram_com