#ارباب_تاریکی_پارت_129


ملیحه: چرا هست؛ یه چیزایی بین شما دوتا هست.

سریع نگاهش کردم و هول شده گفتم:

_ نه، بین من و بهزاد چیزی نیست...

با دیدن لبخندش مکث کردم و متوجه سوتی خیلی بزرگم شدم او اسمی از بهزاد نبرده بود ولی من که فقط همان گزینه به ذهنم رسید لب گزیدم و سرم را پایین انداختم.

جلو تر آمد و با مهربانی گفت: _بهزاد به نظر مرد بدی نیست، ولی آینده ی نامعلومی داره تو با چه عنوانی بهش فکر می کنی؟

زیر چشمی نگاهش کردم:

_ فکر می کردم شما از متنفری؟

ابروهایش را بالا انداخت و لبخند ملایمی زد:

_روزای اول بله، ولی الان نه!

همون اندازه که ما قربانی هستیم و عذاب می کشیم اونم داره زجر می کشه تازه خیلی بیشتر!

مکثی کرد و با لحن مادرانه ای پرسید:

_ چه حسی بهش داری؟

_ازش بدم میاد.

هر دو نفرمان از چیزی که گفتم متعجب شدیم. خنده ی ملایمی کرد و گفت:

_جوابت خیلی قانع بود اما... آدما دروغارو خیلی راحت تر از حقایق باور می کنند.

_یعنی چی؟

لبخندش وسعت گرفت:

_ حواست باشه که به خودت دروغ نگی و باور نکنی، شرایط همیشه اونجوری که ما می خوایم نمی مونه، اگه خواسته ای داری براش بجنگ حتی اگه اونم با تو بجنگه.

از روی تخت بلند شد که سریع گفتم:

_من عاشقش نیستم!

سرش را پایین آورد:

_ فعلا لازم نیست عاشقش باشی همین که ده بار صدات بزنم و تو جواب ندی و بعد معلوم بشه که فکرت پیشش بوده کافیه!

پوزخندی زدم و با تمسخری که از تناقض درونیم سرچشمه می گرفت گفتم:

_به همین سادگی؟

لحظه ای مکث کرد و بعد قدمی از تخت دور شد اما صدایش علاوه بر اینکه به گوشم رسید از تک تک سلول های عبور کرد و جایی میان قلبم رخنه.

ملیحه:

الا یا ایها ساقی، ادر کاسا و ناولها*که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل ها

صدای دور شدن قدم هایش را شنیدم، زیر پتو خزیدم و دستم را محکم روی قفسه ی سینه ام فشار دادم قلبم تند می زد و حس می کردم حفره ی عمیق و سردی میان قلبم باز شده است.

بهزاد، بهزاد.

ای کاش هرگز نمی دیدمت


romangram.com | @romangram_com