#ارباب_تاریکی_پارت_128
پریناز: چرا این رو می پرسی؟
نفس عمیقی کشیدم و به آسمان صورتی رنگ خیره شدم:
_ عشق تو، به برادرم از اون عشق های افسانه ایه! از اونایی که خیلی ها توی آرزوی داشتنش می سوزند و بهش نمی رسند؛ خیلی ها مثل من.
پریناز: نمی دونستم شکست عشقی خوردی!
در صدایش هم حرص بود و هم تردید، به خیال خودش یک دستی زده بود؟
_گفتنش تکراریه اما تو هیچی از من نمی دونی.
بدون اینکه نگاهش کنم شانه بالا انداختنش را احساس کردم:
_ علاقه ای ندارم بدونم، بگو چی کارم داشتی؟
چه چیز این دختر سرد و تند اخلاق توجه مرا جلب کرده بود؟
در قالب جدی فرو رفتم و خونسرد نگاهش کردم.
_گفتی می خوای کمک کنی، فردا می تونی این کارو انجام بدی.
ابرو بالا انداخت و با تردید گفت: _فردا چه خبره؟
نگاه دیگری به آسمان انداختم و به سمت سوله ها حرکت کردم:
_ جایی می رم، همراهم میای.
با نوک کفش هایم همان طور که حرکت می کردم روی خاک زیر پایم خط می انداختم په باعث بلند شدن گرد ها می شد.
پریناز: من نمیام.
پوزخندی زدم و به قدم هایم سرعت بخشیدم، احتمال می دادم قبول نکند انتظار اعتماد داشتن او نسبت به خودم زیاده خواهی بود.
_تنها نیستیم، آرش و رایانم هستند.
بهشون بگو.
مسیرم را عوض کردم و به سمت در قدیمی سوله ی سوم رفتم که با صدایش ایستادم:
_چرا خودت نمی گی؟
از روی شانه ام نگاهش کردم، یک طرف صورت زیبایش در نور غروب خورشید سرخ شده بود و طرف دیگر تاریک بود .
_حوصله ندارم می خوام تنها باشم.
رویرفتم و با قدم های بلند تری حرکت کردم، به جایی رسیده بودم په باید هر حرکتم حساب شده می بود و این احتمالا تنها امری بود په در حضور پریناز برایم غیر ممکن بود.
پریناز
دستم را دور زانو هایم حلقه پردم و به آغوششان کشیدم.
به دیوار سیمانی مقابلم خیره بودم که تخت بالا و پایین شد و متوجه آمدن ملیحه شدم.
خوابگاه کوچک ساکت بود و پریسا و سارینا یک ساعت قبل خوابیده بودند، فقط ملیحه برای نماز خواندن ومن برای سر و سامان دادن به ذهن آشفته ام بیدار بودم
ملیحه: توی فکری؟
لبخند مصنوعی زدم و اهی به زیر تخت بالای سرم انداختم:
_ چیزی نیست.
romangram.com | @romangram_com