#ارباب_تاریکی_پارت_127
لب هایش را روی هم فشرد و دستش را مشت کرد:
_بله، یا از اینجا بیرونم می کنی یا...
ابرو بالا انداختم و مشتاقانه گفتم: _یا چی؟
آرش هم بلند شد و با تردید گفت: _فکر کنم بهتره بیخیال این بحث بشیم.
با سر تایید کردم اما نگاهم را از پریناز نگرفتم.
_بله... ولی قبلش باید با پریناز صحبت کنم.
دنبالم بیا.
بی توجه به اخم آرش و تردید پریناز برگشتم و به سمت خروجی رفتم.
پریسا با عجله و لبخند وارد سالن شد و نگاهش به من و بعد به پریناز افتاد که هنوز پشت میز بود.
بهم رسیدیم که با تردید گفت:
_ باز چی شده؟
بیخیال قدم برداشتم:
_چی باید بشه؟ آبجیت رو بفرست بیاد دنبالم.
از سالن خارج شدم و پله هارا دو تا یکی بالا رفتم، به یک دقیقه نکشید که صدای قدم هایش را شنیدم. بدون اینکه برگردم هر دو دستم را پشتم قلاب کردم و قدم برداشتم، آسمان گرفته ی پاییزی سرخ رنگ شده بود و خورشید در حال غروب بود. می گفتند غروب دریا زیباست حیف که من هیچ وقت تجربه اش نکردم.
پریناز: چی کارم داشتی؟
همچنان به قدم زدم ادامه دادم و از پشت سوله ها حرکت کردم، قدم هایش را پشت سرم حس می کردم.
_آرزوی یه سفر خانوادگی به دلم موند و هیچ وقت نتونستم برم، همیشه به بچه های دیگه حسادت می کردم.
قدم هایش نزدیک تر شد و پشت سر من حرکت کردم. نگاهم به پرتو های صورتی و نارنجی رنگ خورشید بود که مجدانه سعی بر تابش از پس ابر های کلفت داشتند.
پریناز: چرا این رو به من می گی؟
ایستادم و به سمتش برگشتم. لبخند تلخی زدم.
_آرزو به دل موندم و تمام این مدت خانواده داشتم
از شوهرت گله دارم پریناز!
اخمی کرد و گفت:
_ بی کسی تو به اون چه ربطی داره؟
گارد گرفته بود!
برای یک مرد مرده، گارد گرفته بود.
اینجا در این ولایت، مردم برای مرده ها بیشتر از بهزاد زنده ای ارزش قائل بودند که خودش را به آب و آتش می زد تا خوب باشد.
بازدمم را با فشار بیرون دادم و به تیله های قهوه ایش خیره شدم.
_ممکنه روزی برسه که بتونی عاشق مرد دیگه ای بشی؟
کم کم ابروهایش بهم نزدیک شدند و اخم غلیظی روی صورتش نشست.
romangram.com | @romangram_com