#ارباب_تاریکی_پارت_116
گونه ام را با دو انگشت نوازش کرد:
_ نگرانتم پرینازم!
حق داشت که نگران باشد، جایی که می رفتم ناامن ترین جای دنیا بود.
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
_ چرا نگران پریسا نیستی؟
با شیطنت اضافه کردم:
_ نکنه اون بچه سر راهیه می خوای از دستش خلاص بشی مامان خانوم؟
لبخند کجی زد و با کف دست آرام پشت کمرم کوبید:
_ بیا برو دختر جون، تا به روت می خندم درجا یه عیبی می ذاری رو بچه هام!
خندیدم:
_ به من چه که بچه هات پر عیب و ایراد اند؟ تقصیر منه که دخترت یه نمه خل و چله و پسرت قاطی داره؟
با یادآوری پرهام خنده از لب های جفتمان پر کشید؛ این دفعه نوبت من بود که نگران شوم.
_مامان پرهام نباید بفهمه من دارم کجا می رم، اون هیچی رو کامل نمی دونه. توی این شرایط پر دردسر نمی خوام اونم به خطر بیفته!
با سر تایید کرد و گفت:
_حواسم بهش هست، فعلا که خداروشکر سرش با دانشگاه و این چیزا گرمه.
صدای مطمئن مادرم کمی آرامم کرد.
مامان: راستی بابات گفت قبل رفتن، بری پیشش کارت داره.
بوسه ای از گونهی مادرم گرفتم و از اتاق بیرون آمدم. این دوسال که پرهام سرباز بود٬ خیلی چیزها عوض شده بود گذشته ها گذشته بود و هرچه که بود دیگر اهمیت نداشت اما او نمی خواست این را بپذیرد و دنبال انتقام بود.
دستش به مهرداد و شاهین نمی رسید اما بهزاد از همه جا بی خبر، حی و حاضر در اختیارش بود تا توسط برادر من هم عذاب بکشد.
در نیمه باز اتاق پدرم را کامل باز کردم و داخل شدم. همان موقع او سلام نماز ظهرش را داد.
لبخندی زدم و جلو رفتم٬ قامت مردانه اش دوباره برای سجده به پروردگارش خم شد و به سجده رفت. نوری که از پنجرهی کوچک اتاق روی تنم می تابید منره را عرفانی و دلنشین می کرد؛ آن قدر دلنشین که می خواستم همین الان کنار او قامت ببندم.
کنار سجاده اش نشستم و با لبخند چاپلوسانه ای که از بچگی فقط مختص به پدرم بود گفتم:
_قبول باشه حاج بابا.
سر از سجده بلند کرد و لبخند پدرانه ای زد.
بابا: خیلی وقت بود این رو نگفته بودی.
لب پایینم را گزیدم و خودم را سرزنش کردم؛ بعد از مرگ شاهین من دیگر آن دختر سابق نشدم.
خودم را به او نزدیک تر کردم و گفتم:
_چون سر نماز ندیده بودمتون.
لبخندی محو شد و دوباره جدی شد:
_ مطمئنی دلیلش همینه؟
به چشم هایش خیره نگاه کردم و حرفی نزدم؛ نه دلیلش این نبود!
romangram.com | @romangram_com