#ارباب_تاریکی_پارت_117
پوزخندی زد:
_بعد از شهادت شاهین دیگه همچین حرفایی نزدی ولی الان بعد از این همه مدت داری دوباره شاد و سرزنده رفتار می کنی.
نگاه دزدیدم و به مغزم فشار آوردم تا بهانه ای جور کنم.
لبخند ساختگی زدم:
_خب، مگه بده که شاد باشم؟
موشکافکانه نگاهم کرد و گفت:
_ نه بد نیست.
اما خیلی عجیبه که بعد از آشنا شدن با برادر شاهین این طور شدی! مگه این آدم همونی نبود که تورو گروگان گرفت؟ پس چرا باهاش شبانه رفتی بیرون؟
چیزی در دلم فرو ریخت، از کجا می دانست من کجا رفته ام وقتی که آن شب خانه نبود؟
هول شدم:
_بابا... من ...من...
دستش را به علامت سکوت بالا برد و گفت:
_ لازم نیست چیزی رو توضیح بدی؛ من به تو اطمینان دارم و می دونم خطا نمی ری.
اگه رفتی مهمونی حتما یه دلیلی داشتی اما مشکل من اون پسره.
بدون اینکه یک لحظه فکر کنم گفتم:
_ بهزاد آدم بدی نیست بابا اون پسر چشم پاکیه!
کف دستم را روی دهانم گذاشتم و با نگرانی به صورت جدی پدرم نگاه کردم. بهزاد خیلی آدم چشم پاکی بود که مرا دعوت به رقص کرد!
بابا چهارزانو نشست و با جدیت گفت:
_مشکل من نه کارای توئه نه پاکی و ناپاکی اون پسر، من اون رو اصلا نمی شناسم اما اگه بردار شاهینه و هم خون اون پس یه جو مردونگی تو وجودش که نگاهش هرز نچرخه!
مشکل من با احساس توئه، تو تغییر کردی پریناز نمی دونم من درست فهمیدم یا نه اما رفتارت و روحیاتت دقیقا مثل وقتی شده که با شاهین بودی!
قلبم بی اختیار تند می زد. کف دست های عرق کرده ام را به پایین تونیکم چسباندم و سرم را پایین انداختم.
بابا: عاشق شدن و دوست داشتن حق هر آدمیه، نمی گم نباید حسی به کسی پیدا کنی ولی حواست باشه اون شخص کیه!
تو شوهرت رو دوست داشتی بهزاد نام قصه هم دقیقا کپی شاهینه٬ دست کم ظاهرش که اینجوریه اما اون شاهینت نیست.
بهش احساسی پیدا نکن چون حتی اگه حستون دو طرفه هم باشه، بعدا که بفهمه تو چرا دوسش داشتی ضربهی بدی می خوره من مردم، اونم مرده اولین چیزی که می تونه یه مردو خرد کنه اینه که بفهمی زنی که عاشقش بودی دوستت نداشته باهاش بازی نکن پریناز کمر شکستهی یه مرد چیزی نیست که شوخی بردار باشه!
سر من هنوز پایین بود و لباسم را بین انگشتانم می فشردم؛ از این حرف های بابا، هم احساس بدی داشتم و هم گیج بودم.
اصلا من حسی به بهزاد داشتم؟
بوسه ای به سرم زد و یا علی گویان از سر سجاده بلند شد.
من هم بلند شدم و با خداحافظیکوتاهی که حتی نمی دانم به گوشش رسید یا نه از اتاق خارج شدم.
تمام مدتی که با مادرم خداحافظی کردم از خانه خارج شدیم فکرم درگیر حرف های پدرم و بهزاد بود.
بهزاد!
romangram.com | @romangram_com