#ارباب_تاریکی_پارت_115


وقتی یه نفر رو می کشی اون همون موقع میمیره و تموم، اما تو بعد از اون هزار بار باید بمیری و زنده بشی.

همین بود، این همان درد بود!

مردن و زنده شدن، هزار بار و هزار بار!

سینه ام سفت شده بود و نفسم بالا نمی آمد با مشت محکم روی قلبم کوبیدم اما فایده نداشت.

ای کاش بمیرم ای کاش همین الان بمیرم و تمام شود.

از اعماق وجودم دعا کردم:

_خدایا صدام رو می شنوی؟ کمکم که نکردی حداقل تمومش کن. همین حالا نمی خوام زنده بمونم لایق مرگم، لایق مجازات!

اما انگار او نمی شنید با نمی دید که کثیف و ناپاک شده ام.

_هر وقت خواستی اسم خدارو به زبون بیاری اول با اسید غسل کن شاید نجاست روی تنت پاک شه!

صدای مهرداد برخلاف همیشه، خنجر شد و به قلبم نشست.

چه انتظاری داشتم؟ که خدا جوابم را بدهد؟

آنقدر ناپاک و کثیف شده ام که حتی لایق مرگ هم نیستم؟

ازچه کسی درخواست می کردم؟

خدا نبود، او هم رهایم کرد، نمی شنید.

تنها شده بودم تنها!

محافظ سناتور وارد اتاق شد با حیرت و شتاب کنار جسد زانو زد.

دستی پشتم قرار گرفت و بعد از این همه سرما و یخبندان گرمایی هرچند کم به وجودم تزریق شد.

نگاهی به صورت حیران پریناز انداختم. نمرده بودم و حالا باید با او روبرو می شدم!

با آخرین توانم در چشم های خوش رنگش خیره شدم و گفتم:

_من آدم کشتم.

پریناز

زیپ ساک چهارخانه ام را بستم و نگاهی به اتاقم انداختم.

بازدمم را بیرون دادم و از روی زمین بلند شدم، همه‌ی وسایل را جمع کرده بودم و برای این مسافرت کوتاه آماده شده بودم.

تقه ای به در سفید رنگ اتاق خورد و باز شد. لبخندی به صورت نگران مادرم زدم و جلو رفتم و در آغوشش کشیدم.

عطر مادرانه و فرح بخشش را با تمام وجود استشمام کردم و اجازه دادم تا پایین ترین قسمت های ریه ام برود؛ تنش را بیشتر به خودم فشردم و از داشتنش برای بار هزارم خدارا شکر کردم.

از هم جدا شدیم اما همچنان نزدیکش ماندم.

عنبیه های تیره اش می لرزید: _مطمئنی که باید بری؟

شاید این تنها موضوعی بود که از آن مطمئن نبودم.

لبخند مصلحتی زدم و گفتم:

_ آره مامان خوبم، مطمئنم.


romangram.com | @romangram_com