#ارباب_تاریکی_پارت_114
نگاهمان درهم گره خورده بود هر دو وحشت زده، هردو درمانده!
روی شکمم خیس شد و صدای ناله ای در اتاق پیچید:
_ آخ!
رگ های چشم هایش متورم شده بود و هردو چشمش کاسه های خون بودند.
سناتور: آخ!
سرفه زد و از دهانش خون پاشید. خودم را از روی تنش بلند کردم و علی رغم خواسته ام چشم هایم به سمت بدنش رفت.
حفره ای خون آلود وسط سینه اش درست شده بود و...
انگشت من روی ماشه بود!
کل بدنم کرخت شد، سرد شد و حالی از روح.
با بی حسی کنارش روی زمین نشستم. اسلحه هنوز روی سینه اش بود و انگشت من هنوز روی ماشه.
سرش را به سمت من کرفت و پوزخندی زد، که باریکه ای خون از کنار دهانش جاری شد.
سناتور: تو... تو هم آدم کشتی!
به چشم وق زده اش خیره نگاه می کردم و هیچ عکس العملی نداشتم.
سرفه کرد و دوباره خون بالا آورد:
_آدم... کشتی بهزاد... آدم کشتی!
چه می گفتم؟
می گفتم تو آدم نیستی؟
می گفتم تو از یک حیوان هم پست تری؟ می گفتم شأن حیوانات را با این تشبیه پایین آورده بودم؟
خندید و دندان های خون آلودش را به نمایش گذاشت، نفس نفس می زد:
_ توهم مثل مایی. کثیف شدی بهزاد، کثیف و پست!
آدم نبود اما قلب که داشت، نفس که می کشید.
به چه حقی این کار را کردم؟
حرکات قفسهی سینه اش سریع تر شد و لرزش تنش بیشتر؛ با آخرین توانش لب زد:
_ قاتلی!
سرش بی جان روی زمین افتاد و صدای برخوردش هزاران بار در گوشم تکرار شد
چشم هایش باز ماند و به من خیره شد.
شماتتم می کرد، عذابم می داد.
نفسم گرفت چیزی گلویم را می فشرد چیزی مثل یک بغض سنگین!
با درد قلبم، دستم روی قفسهی سینه ام مشت شد.
این چه دردی بود؟ چه دردی بود که داشت جانم را می گرفت؟
روی زمین خم شدم و دهانم مثل ماهی بیرون افتاده از آب باز و بسته شد. هوا سرد شده بود. آن قدر سرد که کنترل لرزش بدنم ممکن نبود!
romangram.com | @romangram_com