#ارباب_صدایم_کن_پارت_146
---------------------------
از ارتفاع همه جای روستا به خوبی دیده می شد.
خانه ها با سقف های شیروانی با دیوار های کاهگلی ومحیط سر سبز باغات.
بچه ها با سرعت زیاد جلوتر حرکت می کردند .
سعی میکردم با این کفشا ازشون عقب نیفتم.
کمی جلوتر متوجه ی جاده ی باریکی شدیم.
صنم به کمک پیمان وآهو به کمک سامان از اون باریکه رد شدن.
فقط منو تارکام مونده بودیم .
تارکام نیم نگاهی بهم کرد وگفت: دستتو بده کمکت کنم.
- نه خودم میتونم رد بشم.
-لج نکن ...
- خودم میتونم.
تارکام دیگه چیزی نگفت وخودش از باریکه رد شد.
حالا میمرد یه بار دیگه اصرار کنه.
به طرف باریکه رفتم وسعی کردم به خودم بقبولونم که اصلا از ارتفاع نمی ترسم.
آخرای باریکه دیگه به غلط کردن افتاده بودم.
بالاخره با هزار زحمت از باریکه گذشتم.
با چشم دنبال بچه ها گشتم ولی خبری ازشون نبود.
یعنی منتظرم نموندن ....
romangram.com | @romangram_com