#ارباب_صدایم_کن_پارت_147

قدمامو تند کردم شاید جلوتر پیداشون کنم ولی نبودن.

خواستم از راهی که اومدم برگردم که با یاد اون باریکه منصرف شدم.

بی هدف داشتم تو کوه قدم رو میرفتم.

جالب اینکه اینجا پرنده هم پر نمی زد .

دیگه داشت اشکم درمیمود روی تکه سنگی نشستم .

عجب کوهنوردی شد.

تنها راه این بود برگردم جای اولم راه اومده برگشتم به کنار باریکه که رسیدم متوجه ی کسی شدم که به صخره تکیه داده بود.

قدم جلوتر گذاشتم که متوجه ی چهره ی نگران تارکام شدم.

تکیه شو از صخره گرفت همون طور که قدم میزد زیر لب چیزی میگفت.

سرش رو که بالا آورد متوجه ام شد.

نگرانی از صورتش پر کشید وجاشو به عصبانیتی بی سابقه داد.

وقتی به خودم اومدم که محکم به صخره ای که پشت سرم بود کوبیده شدم .

صدای دادش تو دل کوه پیچید.

- کدوم گوری بودی تا حالااااا؟

ترسیده گفتم:

من......من......

پرید میون حرفم گفت: خفه شو سلنا.....فقط خفه شو.

بغضی که تو گلوم لونه کرده بود بالاخره شکست.

روبهم گفت: نتونستی راه فراری پیدا کنی.

بهت زده گفتم: من نمیخواستم فرار کنم...بعد از گذشت از باریکه نتونستم پیداتون کنم گمتون کردم خواستم دنبالتون بگردم ولی نمی دونستم از کجا رفتین.

romangram.com | @romangram_com