#ارباب_صدایم_کن_پارت_113
روی مبل نشستم وشروع کردم به بازی با انگشتام.
مامان از آشپزخونه بیرون اومد وگفت: پس سامان کو؟
لبخندی زدم وگفتم: چایی برد.
- وا مگه خودت نبردی .
- نچ....
- پاشو پاشو اینجا نشین برو صداشون کن برا شام.
- باشه الان میرم .
به طرف اتاق رفتم ودر زدم ودر باز کردم وگفتم:
ببخشید.....می خواستم بگم بیاید برای شام.
بابا رو کرد سمتم وگفت: الان میایم بابا جان.
سری تکون دادم ودرو بستم .
نمی دونم چی شد که پشت در ،گوش وایستادم تا بفهمم چی میگن.
صداشون واضح نبود خودمو بیشتر به در چسبوندم ولی باز نفهمیدم چی میگن.
پوفی عصبی کشیدم وبه سمت آشپزخونه حرکت کردم.
بعد از چند دقیقه بالاخره اومدن وسر میز نشستن.
روبروی سامان نشستم سرش پایین بود چند باری صداش کردم ولی متوجه نشد.
اینبار محکم با پام به پاش زدم اخماش درهم رفت و با آروم گفت: چته دیوونه.....
آروم گفتم : چی شد...
- بعدا میگم.
سری تکون دادم وچیزی نگفتم.
romangram.com | @romangram_com