#آجی_های_دوقلو_شر_و_شیطون_پارت_125
الهام بردن تو دکتره گفت باید از سرش عکس بگیریم ..
تمیتونم حالم توصیف کنم چون نصفی ازوجودم روتخت بیمارستان افتاده .
دکتر توسرش ی لخته خونه ...واس عمل. امادهش کردن ...
ی بغض خیلی سنگین تو گلوم بود ...
الهام بردن اتاق عمل ...تمام مدت ب این فک میکردم ک تقصیر منه ..
اخه مهدیس لعنتی از کجا پیداش شد ..
وای یادم رفت ب مامان وبابای الهام خبر بدم گوشیما دراوردم ب ماکان زنگ زدم نمیتونستم ک این خبر وحشتناک خودم بهشون بدم ..
ماکان گفت خودش خونه الهه ایناس ...بهشون خبر میده ..
Gh@z@le♥:
ماکان*
دیگه هر روز پاتوق شده خونه الهه اینا روزشماری میکنم برای اینکه بیاد تو خونم.امروز بعد از کارای شرکت برای ناهار رفتم خونه پدرزنم مادرزنم برام سنگ تموم گذاشت این الهه بی فکر هی عشوه میاد منم قلبم بندری میزنه تا بالاخره مامانش گفت:پسر گلم خسته ای برو تا وقت ناهار تو اتاق الهه استراحت کن.منم عین خری که بهش تیزاب دادن ذوق مرگ گفتم:چشم مامان.با الهه رفتیم تو اتاق که در رو قفل کردم و کشیدمش تو بغلم و غرق عشق بازی شدیم .حدود 1 ساعت خوابیدیم که با صدای زنگ گوشیم پاشدم امیرعلی بود الهه خواب خواب بود به قول الهام بیدار شدنش سخت ترین کار دنیاست آروم پاشدم رفتم تو بالکن و جواب دادم:جانم داداش؟ صدای ناراحتش شوکم کرد امیر:داداش الهام ماکان:چی میگی چی شده؟؟؟ امیر:ت تص تصادف کرده ات اتاق عمله زود بیاین بیمارستان****و قطع کرد.پریشون و کلافه بودم الهه و مامانش بفهمن داغون میشن ای خدا.اه پدر جون اول به باباش میگم بعد باهم به خانما میگیم. رفتم اتاق کار پدرجون و بهش گفتم شوک زده و نگران نگام کرد بابا:ماکان پسرم من به مادرش چجوری بگم آخه جفتشو چیکار کنم؟؟ ماکان:پدرجون آروم باشید باهم میگیم .10 دقیقه بعد همه تو هال جمع شدیم و من و پدرجون قضیه رو گفتیم الهه و مادرش جیغ میکشیدن و گریه میکردن طولی نکشید که رفتیم بیمارستان رفتم پذیرش و اطلاعات گرفتم با الهه و مامان و پدرجون رفتیم سمت اتاق عمل داداشم و با کمر شکسته و خمیده دیدم که داغون شده الهه با دیدنش رفت پیشش
امير علي:واي خدا الهه داره بطرفم مياد!بلندشدم!الهه با گريه مشت ميزد تو سينم و جيغ ميكشيد!الهه:لعني لعنت بتو چيكار كردي خواهرمو بگو د لامصب!؟ يهو از هوش رفت ماكان دويد طرفش و بلندش كرد و به پرستارا گفت بيان براش سرم وصل كنن!دكتر اومد بيرون!هممون بطرفش حجوم برديم!دكتر:ما هركاري از دسمتمون برميومد كرديم!بايد براش دعا كنيد!مامان الهام لز هوش رفت!باباي الهام:اقاي دكتر يني چي دخترم!؟دكتر:رفته كما اميد به زندگيش كمه!براش دعا كنيد!من ماتم برده بود!ديگه هيچي نميفهميدم!بدون توجه به حرفاي ماكان به سمت خونه رفتم!خيلي وقت بود مشروب نخورده بودم!يه شيشه ووتكا دومين شيشه سومين شيشه يجنميدونستم چيكار ميكنم!ظرف شيشه اي مشروب رو تويه دستم خورد كردم لعنت بتو مهديس لعنت بتو فقط خوني كه از دستم جاري شد يادمه ديگه هيچ.....
نرگس*
با حسام رفتیم پیش سام.بچم این مدت خیلی فشار روش بود.هضمش برای پسر کوچولوم سنگینه.حساام تا دیدش رو زانو نشست و آغوشش براش باز کرد و گفت:پسر بابا بیا بغلم.سام با گنگی نگاش کرد چشمامو با تایید فشار دادم که به سمت آغوش باباش پرواز کرد
از این صحنه لذت بردم.با زنگ گوشیم چشم ازشون برداشتم دیدم امیرعلی نرگس:الو داداش؟ امیر:ابجی بدبخت شدیم! نرگس:داداش چی داری میگی ؟ الهام خوبه؟ امیر:نه تو کم کماس. نرگس*با شنیدن این حرف یه جیغ کشیدم که حسام و سام با نگرانی اومدن سمتم همونطور گفتم:کدو کدوم بیمارستان؟ امیر:بیمارستان****.من:اومدم.به محض قطع کردن حسام قضیه رو پرسید من فقط گفتم:الهام تو کماس بدو بریم.سر 15 دقیقه اونجا بودیم مادرش و الهه زیر سرم بودن داداشم داغون بود بابا الهام بدتر .ماکان هم بود حسام رفت سمتشان وپرسید:داداش بهتر نشد؟ امیر:هنوز نه ولی اون قول داد نمیره پس زود خوب میشه آره حالش خوب میشه مگه نه بابا؟ بابای الهام غمگین نگاش کرد و با تلخند گفت:چرا باباجان امیدت به خدا باشه!
الهام*****
romangram.com | @romangram_com