#آجی_های_دوقلو_شر_و_شیطون_پارت_120
دستاش از رو صورتم کنار زدم وگفتم
+چی میگی تو فراموشی؟؟؟توکی هستی اصلا ..
نریمان :عشق من بیا اینجا بشین حالت خوب نیس ..
چون توان سر پا وایستادن نداشتم بی توجه ب اون رفتم رو صندلی کنار تخت نشستم حسامم اومد روب روم روتخت نشست و شروع کرد حرف زدن ...
شروین پسرعموم یادته ک شباهت زیادی بهم داشت ..ازت متنفر بود بخاطر اینکه خواهر امیر بودی ..
ی روز تهدیدم کرد ک طلاقت بدم ولی من عاشق تو بودم حاضر بودم بمیرم ولی اشک تو چشات نیاد ..
از زبان الهام:خب بسلامتي اين دوتا گاوه عاشق (ايواي ببخشيد همون كفتر عاشق)بهم رسيدن!!خدارو شكر.داشتم چايي ميخوردم كه نگاه سنگين يه نفرو رويه خودم حس كردم سرمو آووردم بالا با چشاي وحشيه امير علي روبه روشدم!اشك تويه چشام جمع شد يه قطره اومد رويه گونم يهو جمع به طرف من برگشت منم با لبخنده تلخي گفتم :آخ سوختم چه داغ بود!مهمونا رفتن بعد جمع و جور كردن خونه به سمت اتاق خواب رفتيم من خوابيدم كه ديدم صدايه اسمس گوشيم درومد،ناشناس بود !نوشته بود:ببخشيد!نميدونم كي بود شايد اشتباه گرفته ولش كن اشكال نداره گوشيو پرت كردم رويه عسلي و خوابيدم چون فردا قراره برم برايه خودم خريد...
صبح باصداي بع بع گوسفند از خواب پريدم ،اه لعنتي بازم يادم رفت اينو عوض كنم آلارم گوشيم صدايه گوسفند بود!!!!(چيه خو ديوونه خودتي)بلند شدم يه مانتويه سبزه سير با يه جين شيش جيب ارتشي باشال خاكي و كوله و كتوني ست ارتشي پوشيدم آرايشو بيخي حوصله ندارم فقط يه برق لب زدم!اخي الهه خواب بود شيطون تا صبح smsبازي ميكرد!عقدش افتاد برايه يه هفته ديگه عروسي ام برا تابستون!وللش بماچه خوشبخت شن!رفتم بيرون با ماشين جيگرررم! يادش بخير با همين ماشين با اميرعلي و ماكان تصادف كرديم!!بيخي شكرت خدا!سوار شدم پامو تا اخر گذاشتم رويه گاز ماشين با صدايه بدي از جاش كنده شد!پيش به سويه پاساژ!خب اول برم يه لباس مجلسي برايه عقد الهه بگيرم داشتم ميرفتم كه احساس كردم كسي دنبالمه شايد دزده كولمو سفت چسبيدم....
الهام:يه سره هميه اسپرت مشكي سفيد كه يه كت مشكي داشت چشممو به خودش خيره كرد!پيش به سويه خريد!واي چند تا پسر جوون فروشنده بودن ولي خدايي يدونشون خيلي جيگر بود رفتم تو الهام:سلام اون پسر جيگره:سلام خانمي ميتونم كمكتون كنم؟الهام:بله ممنون ميشه اون سره هميه سفيد مشكي رو بياريد!؟پسره:اره جونم سايزت؟الهام:smol پسره: اوكي واستا الان ميارم...لباسو آووردم رفتم پرو كردم وايييي عاليههههه!اخ جون همين خوبه خب درش آووردم رفتم حساب كنم!الهام:چقدرشد؟پسره :همين خوبه؟الهام:اره پسره:قابلي نداره،الهام :نه ممنون پسره:480 قابلتونم نداره الهام:ممنون بفرمايين....بعد حساب كردن لباس رفتم به سويه خريد كفش و كيف!داشتم ميرفتم كه خوردم به يه چيزه صفت اخ خدا بكشتت اخ سوسك شي اخ حلواتو بخرم !!همينطوري كه داشتم نفرين ميكردم سرمو بالا اووردم كه با چشاي آشناش رو به رو شدم ولي خودمو نباختم!راهمو كج كردم به سمت مغازه كه دستمو كشيد امير علي:الهامي عزيزم واستا!چي ميتونستم بگم الهام:بفرمايين عجله دارم امير:بيا بريم كافه اينجا نميشه!.....بعد از كلي دعوا راضي شدم رفتيم كافه ...امير:چي ميخوري؟ قهوه! خيلي خب من برم سفارش بدم و بيام....
نرگس****
نریمان:تهدیدم کرد ک طلاقت بدم ولی من عاشق تو بودم حاضربودم بمیرم ولی اشک توچشات نیاد اون روز شروین(پسرعموی حسام )رفت...منم گفتم حتما بیخیال میشه ولی نمیدونستم میادزندگی ما تباه میکنه ...
شیش ماه از ازدواجمون گذشت یادته اون روزی ک خیلی دلشوره داشتی ولی بازم با لبخندون بدرقه ام کردی...
بهت نگفتم ولی خودم حس میکردم این اخرین باری ک میبینمت ....همونطورم شد..رفتم شرکت کارها خیلی زیاد بود ولی من دلم واست تنگ شده بود کارها رو دست معاونم دادم..خودم بهونه ایی اوردم رفتم تو پارکینگ ک سوار ماشینم بشم ک یکی با چماغ کوبید تو سرم بیهوش شدم وقتی چشام باز کردم خودم توی کلبه قدیمی دیدم دست وپام با طناب محکم بسته بودن هرکاری کردم نتونستم دستام بازکنم بعد چن ساعت شروین دارودستش اومدن ..
با دیدن شرورین چشام گرد شد باورنکردم ....ولی خودش بود تا حد مرگ من کتک زدن ....تا اینکه بیهوش شدم
اونطرف کلبه ی پرتگاه بود من از اون پرتگاه انداختن پایین ..
فشار اب زیاد بوده منو ب ی سمتی برده ک ی پیرمرد اونجا نشسته بوده با دیدن من نجاتم میده ب بیمارستان میبردم ولی چ فایده من حافظه ام از دس دادم صورتمم داغون شده بود خیلی سخت بود نرگس خیلی ..
ی سال گوشع اسایشگاه افتاده بود تا اینکه نریمان (معاون شرکت )پیدام کرد وکمکم کرد حافظه ام بدست بیارم جراحی پلاستیک کردم ..تا شدم نریمان ..کسی نمیشناسدم ..کم کم نریمان همه چیز بهم گفت خونم ب جوش اومد نمیتونستم ریسک کنم همه چیز ب پلیس اطلاع دادم ..
romangram.com | @romangram_com