#آجی_های_دوقلو_شر_و_شیطون_پارت_119
اروم کنار گوشم زمزمه کرد خانمم منو ببخش ..
این حس همون حسی بود ک وقتی احسام ..بغلم میکرد داشتم ..ی قطره اشک از چشام رو گونه هام سرخورد ...
احسام اوایل ازدواج خیلی خیلی خوب بود ...ما با عشق باهم ازدواج کردیم ..نمیدونم چرا خوشبختی من فقط شیش ماه عمر کرد ..
از همون روز ک احسام رفت شرکت اخلاقش اینطور شد ..
وقتی ک خواست بره ی حس دلشوره ایی داشتم ..نمیخواستم ازم دور شه ....
بر خلاف حسم با روی خندون بدرقه هش کردم ..
اونموقع اصلا نمیدونستم ک حامله ام ..اصلا سامی در کار نبود ..
اون روز حسام رفت ..کل روز ن بهم زنگ زد ن اس ام اسی داد بهم ..تا اینکه شبش ساعت دوازده اومد ..
یادم میاد تازع خوابم برده بود وقتی حسام اومد انقد کتکم زد ..ک از درد رو ب موت بودم ..
گریه کردم چبشده دلیلش خواستم ولی هیچی نگفت بهم ..
اخلاقش صدو هشتاد درجه تغییر کرده بود ..
از اون روز ب بعد هر روز ب جای بوسه های عاشقونه اش باکمربندش ب جونم میفتاد ..کم کم ب جای قرص های مسکن قرص های اعصاب ب خوردم میداد ..
هر روز از خدا میپرسیدم چیشد عشق ما ..واس حسام چ اتفاقی افتاد..
با صدای بلند نریمان از فکر بیرون اومدم
نریمان :نرررررگسسسسس
+هان...بعله
نریمان :خوبی؟؟؟؟؟
بغض تو گلوم قورت دادم و گفتم :اره خوبم
نریمان با چشایی ک نگرانی توش موج میزدگفت :من همون حسامم احسامت منم..چشام گرد شد وگفتم :چی میگی تو حسام حسام ک ...زندونه ..نریمان صورتما با دستاش قاب گرفت و گفت :نرگسی من چن ساله ک بخاطر پرت شدن از دره فراموشی گرفتم ....
romangram.com | @romangram_com