#آجی_های_دوقلو_شر_و_شیطون_پارت_118
دوهفته از اون روز لعنتی میگذره ..نریمانم توکماست ..
شخصیت نریمان واسم مبهمه فهمیدم نریمان ب وسیله پلیس ها اونجا جاسوسی میکرده ...
ولی اون کیهه احساس میکنم ی غریبه اشنای غریبه هس.
حس میکنم میشناسمش ...
مث هر روز اماده شدم ک برم بیمارستان ....
نمیدونم حس میکنم باید اونجا باشم ...نمیدونم ....
مانتو مشکی و شلوار دم پای مشکی پوشیدم...شال مشکی اما سرم کردم ..
سوار ماشین دویست شیش نقره ای خودم شودم راه افتادمرسمت بیمارستان ..
**///*****///
وقتی وارد بخش شدم پرستار بهم گفت :نریمان بهوش اومده ی حس خیلی قشنگ پیچید تو وجودم ..
پاتند کردم ک زود تر برسم ....
تو راه ب چن نفر تنه زدم ..
نفس نفس زنون پشت در اتاق پانصد دوازده وایستادم اروم دستگیره رو ب سمت پایین حرکت دادم
از زبان الهه:مامان و خانم مهرگان گرم صحبت بودن بابا و آقاي مهرگانم همينطور!واي خدا ماكان چقدر قشنگ شده عاششششقششششم خدايا شكرت!!واي وقتي اميرعلي رو ديدم ميخواستم شاخ در بيارم حالا من هيچي ولي قيافه ي الهام الهي خواهرش پيش مرگش بشه يه لحظه سره پله ها نزديك بود با سر زمين بخوره خدايا خودت كمك كن!تويه حال خودم بودم كه يهو ديدم جمع زدن زيره خنده!بخودم اومدم گفتم چيشده مامان گفت:دخترم يه ساعت دارم صدات ميكنم ولي تو..دوباره شروع كرد به خنديدن!الهام گفت:اجي جون يه ساعته با چشات داري ماكان رو ميخوري منم كه تازه فهميدم چه گندي زدم سرمو انداختم پايين باباي ماكان گفت:الهام جان عروس گلم رو خجالت نده!خب با اجازه ي آقا پدرام بريم سره اصل مطلب!بابا:اجازه ماهم دست شماست!باباي ماكان:نمك پرورده ايم جناب!خب مثل اين كه جوونا خودشون همه چيزو از قبل طي كردن فقط ميمونه صحبتاشون كه...مامان ميون صحبت باباي ماكان گفته بله درسته الهه جان پاشيد با ماكان جان بريد تويه اتاقت حرف هاتون رو باهم بزنيد منم باخجالت گفتم چشم بلند شدم ماكان هم بلند شد پشت سرم اومد....به اتاق رسيديم خداروشكر مرتب بود!ماكان اومد تو درو بست صدام كرد برگشتم كه با يه حركت منو تويه بغلش كشيد و لباشو رويه لبام گذاشت منم به خودم اومدم و همراهيش كردم لباي همديگرو نرم ميبوسيدم با يه حركت از زمين بلندم كرد وبه سمت تخت رفت منو خوابوند خودشم خوابيد من كه نفسم گرفته بود هلش دادم چشم هاي هردومون خماره خمار بود به بوس كوچوله و نرم به لبام زد و گفت خيلي دوست دارم خانمم بلند شدم گفتم ماكه حرفي نداريم گفت نه زندگيم رژمو تمديد كردم و رفتيم پايين مامان ماكان گفت مباركه منو ماكان باهم به خنده افتاديم كه باباي ماكان گفت پس مباركه
#122
نرگس****
در بازکردم ..رفتم تو نریمان روتخت نبود ..واه پ کجاس ی دفعه یکی از پشت اروم بغلم کرد ..
حس قدیمی ..واسم تداعی شد.
romangram.com | @romangram_com