#آجی_های_دوقلو_شر_و_شیطون_پارت_117


ی دفعه ی سیب قرمز خیلی بزرگه وسط تیغ ها ‌گیر کرد منم ک خواستم سوپر من بازی دربیارم دستمو وسط تیغ ها کردم ...ک ی دفعه خون دستم ریخت رو سر صورتم ...ی جیییییغغغغ کشیدم ..

ک یهو ..صدای نرگس اومد ک بهم میگفت :اروم باش الهامی کابوس دیدی همش ی خواب بود ..اروم باش ..



الهام:واي خدا داشتم سكته ميكردم ،دستموآووردم بالا خوووبه خوووب نگاش كردم واي سالمه سالمه اوس كريم كرمتو شكر

خدايا حالا چكار كنمةآها بزار يكمي نرگس رو اذيت كنم بيچاره خوابه خواب بود روي تخت رفتم اروم اروم رويه تخت يا امام رضا نزديك بود بيوفتم روش اخيش خطر از بيخ گوشم رد شد ياد نفشه ي شيطانيه خودم افتادم يه لبخند خبيث اومد روي لبم

خب اماده شروع كردم به بالاو پايين پريدن روي تخت و جيغ زدم و گفتم:ياخدا ياخدا نرگسسسسسس پاشو پاشو زلزله زلزله يا امام الان هممون ميريم زير آوار هممون آسفالت ميشيم نرگس به صورته وحشت ناكي از خواب پريد و شروع كرد جيغ زدن منم كه تعادل نداشتم با كمر خوردم زمين و يه جيغ بنفففش كشيدم نرگس كه هنوز تويه شك بود با دست زد تو سره خودش وگفت يا امام الهام مردي امير علي رو چكار كنيم بااون اخلاق گندش كسي زنش نميشه يا علي داداشم بي زن شد ...همينجوري داشت برا خودش حرف ميزد كه با صداي سرفه ي يه نفر به خودمون اومديم ديديم حسام و نريمان و چند تا ازون سگ سيبيلا واستادن توي چهار چوب در و با چشماي به خون نشسته مارو نگاه ميكنن نريمان كه از همه بد تر بود به سمت نرگس حمله كرد و با يه حركت اونو توي بغلش كشيد و گفت :لعنتي نميگي من سكته ميكنم....



نريمان:نرگسي اخه من بدون تو چكار كنم تو كه اينجوري جيغ ميزني نميگي من سكته ميكنم اخه...

(از زبان الهام) يا خدا حسام چشاش شد مث گرگ زخم خورده با داده بلندي كه كشيد نريمان تازه به خودش اومد حسام:پسره ي كره خر بمن خيانت ميكني هم تورو ميكشم هم اين دختره ي رواني رو حسام اصلحشو دراوورد كه به نرگس شليك كنه نريمان سريع نرگس رو توي آغوشش گرفت!!!!الهام :نه نه حسام توروخدا نكششون !!!حسام به يكي از اون خوناشام هاي كناريش اشاره كرد حسام:اين دختره زبون دراز رو خفه كنيد اون سيبيل شمريه گفت:بله رئيس! اومد و يكي زد تويه شكمم لعنتي جايه بخيه هام بد جور درد گرفت يهو گرميه خون رو توي دستام حس كردم!واي صداي شليك گلوله نه حسام به نريمان شليك كرد اما نريمان همچنان نرگس رو توي آغوشش گرفته بود حسامه لعنتي گلوله ي دوم هم به كمر نريمان زد نرگس كه تا اون موقع تويه شك بود به خوش اومد گفت نه نزن توروخدا حسام نزن نريماني نريمانم چيشدي؟؟ نريمان:نرگسم تو به من گفتي نريمانم اان ديگه خوبم الان باشادي ميميرم! نرگس : نه تو نبايد بميري حسام: ببند دهن نجستو ببند اون گاله رو نكبت يه دفعه دوباره صدا گلوله اومد اما نه نرگس سالمه منم سالمم پس كي گلوله خورده ؟؟؟ يهو حسام با زانو به زمين افتاد و قامت بلند امير علي پشتش ظاهر شد......



الهام: اخ ژوووووون دلم براش تنگ شده بود فداش شم مثل گوريل حيكليه!!اي خدا ببين وسط جنگ دارم از شوهلم تعليم موكونم!! امير علي بدون توجه بمن كه خوني گوشه اتاق افتادم بسمت نرگس و نريمان رفت!!نرگس رو بغل كرد و به ماكان گفت سريع زنگ بزنه اورژانس اميرعلي بسمت در دويد يهو برگشت تازه منو ديد كه خوني گوشه اتاق افتادم با اخرين جوني كه داشتم بهش گفتم :خيلي بي معرفتي ديگه چيزي يادم نمياد!دو هفته ازون ماجرا ميگذره ما به تهران برگشتيم حسام دستگير شده و نرگس حالش بهتره نريمان هم توي كماست ولي دكترا گفتن بهش اميد هست آراد بعد اون ماجرا و فهميدن جريان نريمان به خيلي زود به خواستگاري نرگس اومد اما نرگس جواب منفي داد امشب قراره ماكان به خواستگاري الهه بياد الهه خيلي استرس داره خيلي بامزه شده همش ميگه نكنه چايي كم رنگ بريزم نكن فلان شه نكن بهمان شه !!الهه يه كت شلواره آبي سفيد با كفش پاشنه بلند پوشيده خيلي بهش مياد منم يه يه سره مشكلي طلايي با كفش ستش پوشيدم هردوتامون خيلي جيگر شديم

شايد بپرسيد چرا از امير علي چيزي نميگم؟؟بعد اون ماجرا باخودم گفتم حتما عشقش واقعي نبوده كه منو نديده و ديگه بهش اجازه ندادم بهم نزديك شه هر روز به خونمون مياد ولي من اجازه نميدم منو ببين مامان بابا همش ميگن بزار يبار ببينتت باهم حرف بزنيد ولي من گفتم نه الهه ميگه ماكان همش ميگه امير علي ديگه اداره نمياد اصلا اون اميره صابق نيست ولي من خودم ديدم كه حتي كنو نديد ولش كنيد شايد خدا اينطور خواسته)

زنگ خونه به صدا



زنگه خونه به صدا درومد!الهه خيلي استرس داشت تو فاز خودم بودم كه قرار بود يه روزي امير بامن باهم اين شبو تجربه كنيم اما ..

هي خدا ....يهويي ديدم يكي از پشت بغلم كرد برگشتم ديدم الهه بغلم كرده!الهه:اجي جوني چرا اينقدر ساكت شدي چرا ديگه منو نميزني چرا ديگه باهم دعوا نميكنيم!!؟؟واقعا چرا؟؟؟برايه خودمم سوال بود!!هه‍ چون من ظربه خوردم چون من خاطره دارم آدم خاطره دار هيچوقت مثل صابق نميشه!!اما خودمو كنترل كردم نبايد اعصابمو خورد كنم اونم تويه اين شبه ارزشمند! الهام:اجي جوني خودمم نميدونم بايد بيشتر فكر كنم!الهه:الهام توروخدا زود بشو همون الهامي كه همش بامن دعوا ميكرد!يه لحظ دلم به حال الهه سوخت چون هيچوقت نميتونم اين خواستشو عملي كنم!گفتم:باشه اجي برو كه آقا داماد اومد!الهه خندون دستي به لباسش كشيدو رفت

منم اروم اروم رفتم مادر و پدر ماكان و ماكان اومده بودن ماكان يه دسته گل خيلي بزرگ از رز هاي قرمز و آبي و سفيد گرفته بود اونو به دست الهه داد!يكم كه دقت كردم يه آقاي ديگه اي هم با اونها بود شايد برادر يا عمويه ماكانه من چميدونم؟!خرامان خرامان به سويه مجلس رفتم از صداي كفشام همه ي نگاه ها بسمت من برگشت اون آقاهه برگشت...از ديدن چيزي كه جلويه روم بود شوكه شدم خودش بود راه خوده خودش نگاهمون تويه هم گره خورد يه لحظه چشم هام سياهي رفت اما خودموكنترل كردم رفتم اول به خانم مهرگان(مادر ماكان)وسپس به آقاي مهرگان(پدر ماكان)دست دادم و بعد اونم خود ماكان سلام كردم و رويه مبل تك نفره نشستم و سرمو به علامت سلام براي امير علي تكون دادم!تعجب و ناراحتي و حسرت رو يكجا توي چشم هاش ديدم اما به رويه خودم نياووردم......



#121

نرگس***

romangram.com | @romangram_com