#آجی_های_دوقلو_شر_و_شیطون_پارت_116
الهام*****
وای خدای من دقیقا شبیه ی رویاهه ..این همه ادم کوچیک ....
چقد قشنگههههه خدااااای منننننن ...
مث ی خواب میمونه ....با صدای سام از نگاه کردن دس ورداشتم ..
سام :مامان خاله ..چقد نگاه میکنید مث این ندید پدید ها ..
الهام :سام چی میگی توووو؟؟؟
اینجا چقد قشنگهههههه ...مث رویاهه مث خواب ..
سام چشاش تو حدقه گردوند و گفت :اینجا کارخونه بستنی سازیه ..اما با روش مخصوص خودش ..بعد دست نرگس و منو گرفت ..و گفت :بیایید دنبالم ....
من و نرگس ی نگاه بهم کردیم شونه ایی بالا انداختیم ..
سام دست های مارو ویل کرد و گفت خودتون بیایید دنبالم ..
من و نرگس مث رباط دنبال سام بودیم ...
همه دیوارها ..از شیشه درست شده ..بود .پارکتهای زیر پامون سفید سفید ...
سام همونطور ک جلو میرفت رسید ب ی کوتوله ...ک هم قد سام بود با ی جور لباس سفید ک تا حالا اصلا ندیده بودم ی عینک بزرگ ک قاب دور برش سفید بود ..با سام شروع کرد حرف زدن با ی زبان دیگه چشام شده اندازه توپ بسکتبال ..نرگس همینطور ..
کنار اون مرد نگاه کردم پر بود از ادم های بند انگشتی ک لباس اشون مثل همین کوتوله بود ولی رنگ قرمز قاب عینک هاشونم قرمز ..بود ی لوله های سفید بود ک داخلشون پر بود از مایع شکلاتی ..پایین لوله هارو نگاه کردم ی عالمه توت فرنگی ..ک تو سط ادمهای بند انگشتی خرد میشدن ..اون شیشه مانند سفید هم با مکشی ک داشت اونها رو ب سمت بالا حرکت میداد ....
با صدای سام نگاهما از دستگاهای عجیب گرفتم ..
سام :همینطور ک میبینین اینجا بستی با طعم های مختلف درست میکنن ....
نرگس رو ب سام گفت :تو این چیزهارو از کجا میدونی؟؟؟زبون اینارو از کجا بلدی؟؟؟
سام :مامان عمو نریمان بهم یاد داده ..
نگاهما از مادر و پسر گرفتم رفتم جلو تیغ های بزرگی بود ک میوها رو ک ادمهای بند انگشتی مینداختن توش خورد میکرد ....
romangram.com | @romangram_com