#آجی_های_دوقلو_شر_و_شیطون_پارت_107
اون گلوله ام توببین کجا خورد(ب قاب کنار تخت ک عکس منو امیر سام بود رو عسلی اشاره کرد )..
دستما ویل ی لقد زد افتادم رو زمین دستم درد گرفت خواستم بلندشم ک ی لقد تو پهلوم زد صدای گریهه سام و خنده حسام تو سرم اکو میشد ..ن ن نمیذارم باز منو خورد کنه نمیذارم ..
من ی زنم اراده کنم میتونم زمین و زمان تغییربدم
#110
الهه
الهام از بیمارستان مرخص کردن اوردن خونه دور هم نششته بودیم میگفتیم میخندیم که ی دفعه در باز شد اراد اومد داخل ما هم که فک میکردیم این دوتا با همن امیرعلی بلند شد گفت :داداش پس نرگس کو ؟اراد تعجب کرد گفت مگه با من بود ی لحظه خاطراتی که نرگس اون سری داخل خونشون از شوهر سابقش گفته بود اومد داخل ذهنمو ی جیییییییییییییییییییییغ فرابنفش کشیدم که ماکان چون نزدیکم بود داد زد گفت :زهرمار چته ؟؟منم ی دونه زدم پس گردنشو گفتم :با من درست صحبت کن میمون و با حالت قهر پشتمو کردم بهش که گفت :یا ابرفضل قهر کرد منم بهش محل ندادم اومد بغلم نشستو گونمو بوسید گفت :اگه باهام اشتی کنی میبرمت شهربازی برات بستنی پاستیل میخرم سرمو بلند کردمو گفتم :واقعنی ؟؟؟تا اومد ج بده الهام و امیرعلی باهم چندتا سرفه کردن که من متوجه چشمای گرد مامان و بابامو و لبخند معنی دار مامان بابای ماکان ی نگاه به خودم کردم که دیدم بغل ماکانم ی جیغ دی زدم که الهام ی پس گردنی بهم زد گفت :زهرمار جیغ جیغو اومدم موهاشو بکشم که با صدای مادر امیرعلی که از وقتی اومده بود تو جمع ما خوب شده بود به الهام میگفت :عروس گلم عروس گلم مامان ماکانم به من میگفت بسوووووزید (ایییییییش انگار تحفه ان) به خودم اومدیمو امیرعلی و الهام دویدن سمت ارام خانوم ما هم رفتیم پیشش بلای سرش بودیم مامان اینا داشتن بهش اب قند میدادن ارامش میکردن امیرعلی عصبانی بود اینو از صورت قرمز شدش میتونستی به سادگی بفهمی که ی دفعه نمیدونم چی شد
#111
نرگس***
اره زن ها اراده کنن میتونم کوه جاب جاه کنن. منم زنم ..
نمیدونم کی احسام زنگ زده بود اصلا ب کی؟؟
دقیق شدم رو مکالمه اش ..
نریمان بچه ها رو بیار تو این زنیکه هرزه و بچه اش از اینجا ببرن ..
وقتی دید دارم نگاهش میکنم ی نیشخند بهم زد ..چیه کم کتک خوردی؟؟؟
نمیتونم ریسک کنم بیشتر اینجابمونم ..اونجا ب حسابت میرسم ..
با این حرفش ته دلم خالی شد حسام حسام ..لععننننت بهت ..نمتونستم جلو روش اینو بگم چون میترسم ازش هنو ی چن ماه نیس ک از اون اسایشگاه لعنتی بیرون اومدم ..
هنوز ب کسی نگفتم ک بخاطر اون چیز لعنتی ک بهم تزریق میکرد از هوش میرفتم ..بخاطر اون چیز لال میشدم ..اولاش خیلی تقلا کردم ولی بعد کوتاه اومدم ..
خیلی انگار تو فکر بودم حسامم ک وقتی رنگ پریده منو دیده ..
همین واسش کافی بوده ..
romangram.com | @romangram_com