#آجی_های_دوقلو_شر_و_شیطون_پارت_103


#96

ماکان

خیلی دلم خواست برم پیش الهه بخوابم دلم اغوش ارامشبخششو میخواست رفتم پس ی پتو و بالش زدم زیر بغلمو ده برو که رفتیم جلوی در اتاق وایستادمو ی سرک کوچولو کشیدم که با صدای :تو اینجا چیکار میکنی ی نفر ۲متر پریدم بالا برگشتم دیدم امیر علی که داره هر هر به ریشم میخندم رفتم جلو ی پس گردنی مشتی بهش زدم اونم با دوتا فش ابدار (چه بی ادب )رفت سکت اتاقشم منم دویدم پیششو گفتم :داداچ بیام پیشت بخوابم قیافمو شبیه گربه شرک کردمو که ی دفعه امیر علی :بزار اول پوشکتو عوض کنم بابایی بعد بیا پیش من بخواب منم پرووو گفتم :باش فقط بابایی من شماره دو دارم تو هم که ازیلاف میبندی امیرعلی ی پس گردنی بهم زد گفت :گمشو برو بکپ منم مسواک بزنم بیام منم پرو پرو رفتم رو تخت امیرعلی خوابیدم ولی خوبیه تخت این بود که دونفره بود امیر علی هم اومد کنار من کپید



#97

امیر علی

شب نصف شب بود تشنه ام شد بیدار شدم که برم اب بخورم که دیدم ماکان داره خواب میبینه فک کنم تو خواب داشت الهه میبوسید هیی به من نزدیک بشه سریع دست به کار شدم تا کار به جاهای باریک نرسیده و بیدارش کردم گفتم :داداچ داری اشتباه میزنی اونم خمار خواب بود به من گفت :اه الهه ضدحال نزن دیه بعد چشماش که به من گفت :اه امیرعلی توعه جوری گفت که انگار چندش واری گفت منم زدم پس گردنشو گفتم :دیوث پاشو گمشو برو سر جات به تو اعتمادی نیس ممکنه منو جای الهه اشتباه بگیری بی عفتم کنی ماکان هم خندید گفت :هیچکی هم نه تو بعد پشتشو کرد خوابید منم پارچ اب ور داشتم اول ی لیوان اب برای خودم ریختم بعد پارچ خالی کردم رو ماکان اون با ی داد گفت :امیرعلیییییییییییییییییییییی که .......



#98

الهام

توخواب دست امیرعلی گرفته بودم داشتم تو سبزه ها میدویدم که ناگهان داد ماکان شنیدم که گفت :امییییییر علی و امیرعلی از دره پرت شد پایین منم ترسیدم سریع بیدار شدم دیدم الهه بازم به خواب زمستونی رفته جوری هم خوابیده بودیم که هر کی میدید ازمون انتظار بچه داشت (خودتون دیه تصور کنید )دوییدم سمت اتاق امیر علی تا در رو باز کردم دیدم امیرعلی سریع چشمای ماکان گرفت به من گفت :بروووووووو بیرون منم هاج واج جلو در وایستاده که دیدم امیرعلی دم گوش ماکان ی چیزی گفت ماکانم برگشت پشتشو کرد به من امیرعلی دویدسمت من گیج (گیج نه خنگ ) منو سریع برد اتاقم که الهه جیغ زد رفت زیر پتو امیرعلی محکم چشماشو بست منم خندم گرفته بود که امیر علی گفت:الهام لباسات همینو که گفت خشکم زد به لباسم نگاه کردم جیغ زدم رفتم زیر پتو رو به امیرعلی گفتم :برو بیرون حالا لباس های الهام و الهه ی تاپ و شلوارت کوتاه هم رنگ قرمز ی فصل کتک مفصلم از الهه خوردم ساعتو نگاه کردم دیدم4 صبح الهه بلند کردمو نمازمونو خوندیمو خوابیدیم



#99

الهه

صبح که بیدارشدم دیدم پیش الهام تو اتاقشو رو تختش خوابیدم و تازه اتفاقایی دیشب اومد توذهنم الهام روی کف پاش خیلییییییی حساس بود منم ی پر از بالش برداشتمو کشیدم زیر پاش اونم اعصابش خورد شده بودو همش داشت لگد میپرونت ی دفعه حواسم نبود که با اخرین لگد الهام با باسن شاتالاپ افتادم الهام خوابالو بهم گفت :چاه نکن بهر کسی اول خودت دوم کسی منم پرو گفتم: من بیفتم تو چاه چون تو خواهر دوقلوی منی تو هم باید بیای بخاطر همین دستشو گرفتم کشیدم اونم با باسن افتاد زمین ی دفعه باهم زدیم زیر خنده بلند شدم رفتم سراغ عملیات (منحرفی فک نکنیدا میره دشوری )بعد من الهام رفت خو حالا به قول مادربزرگم که فراموشی داره قراره که رفتیم تهران بریم پیشش بزوک دوزک کنیم ی رژ کالباسی به لبام زدم تا رنگ بگیره همین بعد لباسمم با ی لباس بلند با شلوار عوض کردم الهام همین کارو کرد به الهام گفتم بیا حال این دوتا بگیریم رفتیم داخل اتاقشون که اصلا ی لحظه خشکمون زد بعد بلند زدیم زیر خنده امیرعلی و ماکان چنان هم دیگه بغل کرده بودن که فک کنم اگه یکشون دختر بگد الان ی توله از اون زیر در میومد منو الهام دستت همو گرفتیم ی دفعه صداشون کردیم که جفتشون بلند شدن که پیش هم بودن سرشون خورد بهم ماکان گفت :الهی حلواتو درست کنم الهی عزاتو بگیرم امیرعلی کثافت معلوم نیس حواسش به کوجاست که از دیشب پدر مارو در اورد اینم از صبح بمیری امیرعلی هم که الهام قربونش بره کپیده بود بلندشون کردیم بردیمشون داخل دشوری تا سرو صورتشونو بشوره دوتایی با ی شلوار ادیداس که شکل هم بود با ی تیشرت سبز و ابی اومدن بیرون منو الهام با عشق نگاهشون کردیم که دوتایی ی بوس به لبامون زدن که مردیم از خجالت الهام مثل همیشه داشت امیرعلی زیرلب فش میداد عمشوو مورد عنایت قرار میداد منم تو هپروت بودم که ی دفعه ی بشکن زد ماکان که دومتر پریدم بالا فش دادم بدون محل دادن به اونا رفتم که رفتم



#100

ماکان

دنبال الهه رفتم مو دستشو گرفتم که به حالت پرخاش گری دستشو از دستم در اورد به صورت لاتی و شوخی گفت :هوووووو یابو علفی کجااااا حد خودتو بدون بچه ژیگول مامانی ی نگاه عاقل اندر سفهیم بهش کردم که هیچی نگفت خودش دستمو گرفت قرار بود بعد صبحونه بریم قایق سواری منم تند تند صبحونه امو خوردم و دیدم همه ی جوری نگاه میکنن منم گفتم :خو گشنمه چتونه که همه ریز ریز خندیدن به صحبونه خوردنشون ادامه دادن وقتی تموم شد همگی رفتیم تا حاظرشیم اول از خوشتیپ خوشتیپ ها بگم اگه گفتید کیه میگم (امیرعلی )نخیر بعدی (الهام)نه بعدی (الهه)نه بعدی (خودت بگو من دیه مخم هنگید )خاک رس برسر یزید من من کله گنده خنگ خان (خودشیفته )ی تیپ اسپرت زدم با شلوار کتان و بلوز مردونه سفید کراوات مشکیمو پوشیدم ساعت خوشملمو که یادگاری بابام بود بستمو ی دست به موهام کشیدم جلوی اینه میمون بازی در میاوردم که دیدم امیرعلی اومد تو با دیدن من جلوی اینه که زبونمو در اورده بودمو دستامو مثل گوریل زده بودم زیربغلم امیرهلی پقی زد زیر خنده گفت :نظرت چیه بری داخل باغ وحش بجای میمون بازی کنی پول خوبی داره جعبه دستمال کاغذی ورداشتم نا پرتش کنم به امیر علی خورد تو صورت بابام حالا خوبه فکرر کرده غش کرده وگرنه چوب تو استینمون میکرد مامانم هی بالا سر بابام میگه :الهی بگم خدا چیکارت نکنه مرد اینجا چرا خوابیدی بابا ی لبخند به سادگی مامان زد و بغلش کرد و گفت :قربون خانوم سادم برم منو امیرعلی خندیدیم که مامان سرخ شد تاااا اینکه دخترا اومدن با چه تیپایی



romangram.com | @romangram_com