#آجی_های_دوقلو_شر_و_شیطون_پارت_102


بعد از صحبت کردن با شکوفه خانوم دلم گرفت اگه به جای شکوفه خانوم ی دختر خوشگل جوون بود بعد مخ امیر علیمو زد چی (چه صاحب شد)توی یک تصمیم انی بلندشدم پیش به سوی اتاق عشقم مثل ی حیوان نجیب (گاونجیبه لابد خرم بی ریاست ) تا چشم گردونم ببینمش دیدم مثل ی پیشی ناز گنده خوابیده ژووووون باو خدا جیگرتو برام نگه داره (استغفرالله )اهسته اهسته بهش نزدیک شدم رفتم بالا سرش تاره ای از موهامو کردم تو دماغش ی ذره دماغشو خاروند بعد بیخیال شد دوباره انجام دادم ولی این دفعه سمت گوشش میدونستم رو گوشش حساسه همین جوری که تو هپروت بودم ی دغعه امیرعلی چشماشو باز کرد مثل ی پیشی ملوس دست منو چنگ شد منم که قربونم برید (زبونت لال شه ایشالااااا خدانکنه )تعادل نداشتم با مخ رفتم تو دیوار گوشتی ی چند لحظه که فکر دارم مخم لود شد فهمیدم این دیوار گوشتی هیکل امیرعلی سرمو که بالا اومدم با امیرعلی چشم تو چشم شدم خیره بودم تو چشماش که به خودم اومدو بهش گفتم :دوست دارم هنگید پسملم (خولی؟؟) منم دیدم این از هنگ بیرون نمیاد که پارچ ابو خالی کردم روش و فلنگو بستم از پشت در شنیدم که گفت :منتظرتلافی باش عشقولک شیطون من .منم که انگار بهم تی تاپ دادم رفتم تو اتاقمو اهنگ خوشگلا باید برقصن گذاشتمو شروع کردم به رقصیدن



#92

امیرعلی

از وقتی الهام بهم ابراز احساسات کرده تو ی جاییم عروسی نای نای نای همین جوری که داشتم قرمیدادم دیدم نرگس اومد تو بیچاره این چندسال اینقدر اه و ناله کردم باید هنگ کنه بهش لبخند زدم گفتم :جوووونم اباجی ؟؟؟نرگس خنده ای کرد گفت :داداش بیا شام منم بهش لبخندی چاپلوسانه زدم گفتم :چشم خودمو تو اینه نگاه کردم به سرو وضعم رسیدم رفتم پایین تا به الهام رسیدم بوسی از هوا براش فرستادم که سرخ شد منم بلند زدم زیر خنده سر سفره متوجه نگاهای اراد به نرگس شدم و بعد از چندسال سرخ نشده بود سرخ شده بود خداروشکر نرگسم سرو سامون گرفت داشتم دوغ میخوردم که دیدم ماکان داره با لب خونی به الهه میگه (دوس دارم که دوغ پاشیده شد روی جلویم که الهام بود با حرص نگاه میکردم منم لبخندی چاپلوسانه فنگو بستم



#93

الهه

بابا اومد داخل اتاقمو بهم گفت برم شام منم گفتم :چشم (چه اینا حرف گوش کنن )فقط در مصرف غذا (شکمو ) یاااااااد اومد ماکان داخل کمد صداشم در نمیاد داره چیکار میکنه یعنی

خواستم اذیتش کنم ی دفعه ماکان با ....... اب دهنو قورت دادم جیییییییییییییییییییغ این دستت تو چیکار میکنه ماکان بیشور نکبت عوضی میمون اشتک اشغال ماکان بیشور با لباس اای ناموسی من افتاده بود هر هر به ریش نداشته من میخندید فش دادماااااا عوضییییییی اومد جلوم وایستا یهو منو کشید تو بغلشو خندید پرتش کردم اون ور که چون شل بود چنان پرت شد اون ور حالا نوبت من بود بهش بخندم اومد سمتمو گرفتم قلقلکم داد دیه داشتم جیش میکردم تو خودم با التماس گفتم :ماکان تو روخدا مردم ی دفعه ماکان ولم کرد ی بوس به گونم زد سریع از اتاق منم هنگ همونجوری نشسته بودم که یهووووو ماکان سرشو از لای در اومد :غش نکنی منمممم که زبون داراز برگشتم گفتم :نکه تحفه ای ماکانم ضایع شد رفتتتت



#94

الهام

سرسفره بودم که امیرعلی دوغ از دهنش ریخت تو صورتم منم صورتم قرمز شده بود دوس داشتم خفش کنم سفره که جمع کردیمو ظرفامم شستیم ی دفعه اراد گفت بیاد من از بازار ی برنامه فال گرفتم خیلی باحاله بیاد براتون فال بگیرم همه نشسته بودیم تا اراد برامون فال بگیره گفت : خو اول از کی شروع کنم ی نگاه تو جمع کرد که بابام گفت :یاااااا ابرفضل اقا من یکی فال نمیخوام ی سری فال گرفتم گفت قراره ازدواج کنید تا دوهفته منت خانوم کشیدم که ی ماچش کنم من رفتم منم سرخ شد گفت :

بابام گفت جانم بدتر مامان سرخ شد گفت :پاشو بریم تا بیشتر از این ابرومونو نبردی بابا مامانامون رفتن جمع فقط جوانا بودن اراد گفت :خو اول اط خودم شروع میکنم اراد برای خودش فال گرفت و خندید گفت :حافظ میفرماید :قراره عاشق بشم و نگاه عاشقانه ای به نرگس کرد که نرگس سرخ شد شکر خدا امیرعلی متوجه نشد بعد نوبت به امیرعلی رسید که گفت :به به حافظ میفرمایید :قراره سونت پیغمبرو ادامه بده چهار تا زن بگیره حرمسرا بزنه همه خندیدن منم چناااااان به امیرعلی نگاه میکردم که انگار همین الان سرم هوو اورده جیش کرد تو خودش بیچاره بعد که برای من فال گرفت گفت :حافظ میفرمایید :قراره ی جین بچه بیاری کارخونه جوجه کشی درست کنی همه زدن زیر خنده منم گفتم: یا ابرفضلللللللل



#95

الهه

واسه ماکان فال گرفته شد که اراد با حالت بامزه ای گفت :به به ببین اینجا نوشته مژده دل ازدواجی در پیش داری ماکان ی نگاه خوشمل به من کرد منم خجالت کشیدم(عجبااا)بعد اراد واسه من گرفت گفت :مژده دل میمونی در راه است که وارد زندگی شما میشود و زندگی شما رو شادتر میکنه ی نگاه به ماکان کردم بلند زدم زیر خنده ماکانم فقط حرص میخورد قرمز قرمزتر میشد بعدش ولی خندش گرفت بعد کلی دلقک بازی و چرت و پرت رضایت دادن بریم بخوابیییم رفتم تواتاق که دیدم خاموش خاموش نزدیک بود جیش کنم تو خودم حمله کردم سمت اتاق الهام که دیدم بد بخت دومتر پرید بالا قیافمو شبیه گربه شرک کردم گفتم :ابجییی جونم میشه من پیش تو بخوابم اتاقم جن داره اقا جنه منو میخوریاااااا الهام خندید گفت :توله سگ ترشو گمشو بیا پیش خودم بخواب فقط بدوووو که دارم میمیرم از خستگی حمله کردم سمت الهام کنارش خوابیدم بدبخت سنگکوب کرد خخخخخ فداتشم خواهری و دیه واقعنی کپیدیم



romangram.com | @romangram_com