#آجی_های_دوقلو_شر_و_شیطون_پارت_101
#89
الهه
سر سفره داشتم نهار میخورم که متوجه شدم دوغش گاز داره من دوس ندارم بلندشدم و از ایونی که اونجا بود ریختم پایین با داد ماکان (توله چه میدونه مال کیه ) نگاه کردن دیدم دوغ از سرو کله ماکان داره میریزه چنان زدم زیره خنده که دیدم ماکان داره با قیافه برزخی داره نگاهم میکنه ی دفعه که چشمم به چشماش افتاد دلم هری ریخت بدو رفتم تو اتاقم .............
نیم ساعت بعد
داشتم به ماکان فک میکردم که دیدم ماکان مثل ی حیوان خوب وارد شد سریع گفت: دوست دارم هنگ کردم این الان چی گفت ی دفعه تند تند شروع کرد حرف زدن :نمیدونماز کحل شدی همه کسم الهه ام جونم زندگیم عشقم فقط اینو میدونم که خیلییییییی میخوامت خانومی (اوخی که پسمل احساساتی قربونش بری الهه )
هنگ کرده بودم نمیدونستم چی بگم که ی دفعه اراد محکم درو باز کرد ماکانم چون پشت در بود شاتالاپ افتاد زمین منم هر هر بهش میخندیدم ی دفعه ماکان بلندشد ی پس گردنی یعنی محکماااااااا خو دیه فکم درد گرفت برید بقیشو از زبون ماکان بشنوید (اوسکولی هم عالمی داره هاااا)
#90
ماکان
داشتم به الهه ابراز احساسات میکردم که اراد ری استغفرالله بلند شدم ی پس گردنی به این خرمگس مزاحم زدم که پخش زمین شد الهه هم فقط میخندید منم حرصم گرفت رو به الهه گفت :هرهر مردم دچار دیوانگی شدن اونم پرو پرو برگشت گفت :نمیدونستم دچار دیوانگی شدی اومدم جوابشو بدم که اراد بلند شد گفت اه بسه دیه که من ی چشمک به الهه زدم الهه هم قربونش برم باهووووووش گرفت سریع افتاد به جون اراد تا میخورد زدیمش بعدش پرتش کردم بیرون در اتاق قفل کردم برگشتم که چشم تو چشم الهه شدم شیطون شدم بهش قدم به قدم جلو رفتم اونم قصدمو فهمیده بود قدم به قدم میرفت عقب تاکه به دیوار برخورد کرد منم بهش چسبیدم تا اومدم لبامو بزارم رو لباش ی دفعه پدرام خان درو زد منم هول شدم الهه که از حس و حال در امد سریع گفت :برو توکمد قایم شو بدوووو منم رفتم تو کمدش اونجا خیلیییییییییی تاریک بود دستی به جیبم کشیدم که دیدم ایووووول دمم گرم گوشیمو با خودم اوردم (خودشیفته) با سختی از تو جیبم درش در اوردم روشنش کردم (توصیحی در باره کمد الهه خیلیییییییی بزرگ جادار بود ) چراغوه گوشیمو وشن کردم نگاهی به داخل کمد کردم که رسیدم به چیزهای خوشگل موشگل الهه خانوم........اگه گفتید اونا چی بود (قربونتون برم همتون ذهنتاتون منحرفه میفهمیدید چی بوده)فداتوووووووون برم
#91
الهام
romangram.com | @romangram_com