#آغوش_تو_پارت_119
-تا اون حدی هست ک باهاش ی هفته برین مسافرت؟!
گفتم... بالاخره حرف دلمو زدم...
-نباید می رفتم؟!
-ب نظر من ی دختر تنها نباید بره مسافرت
-تنها ک نبودم
-وقتی همراهتون در اون حدی نیست ک کس و.کار حساب بشه یعنی تنهایین درسته ؟!
سر ب زیر شد...
دوست داشتم توبیخ بشه.. تا دیگه اینجوری نزاره بره..
بودنش خوب بود... اینقدر خوب ک ب کل دلخوری هفته ی پیشمو از یاد بردم....
نگاش کردم...
نمیدونم از کی اینقدر بی پروا شدم ک اینجوری ب ی دختر زل میزنم.....
نگاهمو ازش گرفتم.. خوشبختانه ندید...
پناه بردم ب آب حوض و وضو گرفتم...
باید می رفتم جایی تا از فکر و.خیال بیهوده آزاد بشم. کجا بهتر از مسجد..
مسجد و عزیز رو بهونه کردم و از خونه زدم بیرون..
......
بعد از مسجد رفتم خونه ی راضيه.... خدایی سنگ تموم گذاشته بود ولی من گرسنه ام نبود... دلم شور فاطمه رو میزد...
هر بار ک می خواستم ب عزیز بگم ک فاطمه خونه تنهاس اتفاقی می افتاد ک مانع از گفتن من می،شد...
بعدش هم ک ب کل پدر راضیه منو ب حرف کشید از،کارو سیاست و....
تقریبا 11/5-12 بود ک برگشتیم خونه... وقتی صداش رو توی حیاط شنیدم ب خودم نهیب زدم.. سر بلند کردم تا نگاش کنم ،جا خوردم.. اولین بار بود بدون روسری می دیدمش..
نگاهمو ازش گرفتم و.سریع از کنارش رد شدم.
بی هوا وارد اتاق شدم. درو بستم.. ی عطر ب خصوص ب مشامم میخورد سر برگردوندم...
در کمدم باز بود...
رفتم سمتش..
چک کردم. همه چیز سر جای خودش بود... خواستم برگردم ک نگاهم افتاد ب حوله ی سری ک روی زمین افتاده بود..
برش داشتم..
نم داشت..
ناباورانه برگشتم سمت در...
غیرممکن بود اومده باشه اینجا.....
خواستم بی تفاوت باشم... نشد.. خواستم ب روش بیارم... نشد.... حتی بعد از اون شب دیگه ندیدمش... انگار غیب شد.و.رفت زیر زمین .. عزیز گفت خونه پیدا کرده.. دلگیر شدم..
کاش همون شب تا فرصت بود بهش می گفتم ی جای خوب براش سراغ دارم.. کاش باهاش حرف میزدم... کاش اینقدر نیش و.کنایه نمی زدم..
گذشت.. فک کردم فراموشش،میکنم اما نشد.. بدتر شدم... بدتر از قبل.. حسرت اینو داشتم ک رها ازم بخواد ببرمش پیشش.. اما انگار رها هم خواهرش رو فراموش کرده بود... دلم سوخت... اون روزها بود ک.فهمیدم ک چقدر تنهاس.. چقدر بی،کسه.. دلم سوخت و.از خودم بدم اومد
......بدم اومد... ک اینقدر سنگ دل بودم...
توی اون روزها و بی،خبری من از اون فقط شنیدن ی خبر می تونست حالمو بهتر کنه... اینکه امیر علی دست از عیاشیش،برداشته و.می خواد نامزدی کنه..
با اینکه رسما همو ب برادری قبول نمی کردیم ولی
سعی کردم فراموش کنم. براش کادو گرفتم و با محمد رضا و عزیز راهی خونه ی مادرم شدیم..
کاش قلم پام می،شکست.. کاش نمی رفتم،،.
خودش بود. عروس امیر علی..
ی لحظه دیدمش.. جا نخوردم خشکم زد...
مطمئن بودم حیفه.. جنسش ب امیر علی نمی خورد... اونجا و اون لحظه حس کردم برای دومین بار عزیزمو از دست دادم ....
زمان حال....
romangram.com | @romangram_com