#آغوش_تو_پارت_118

اینو گفت و.با بچه ها از کنارم رد شدن

نمی تونستم بپرسم فاطمه کجاس... چون عزیز بهم مشکوک میشد..

هنوز توی حیاط ایستاده بودم ک صدام زد.

نگاهمو از حیاط گرفتم و برگشتم توی ساختمون

-عباس مادر... این شیرینی چیه؟!

ی نفس عمیق کشیدم....



-فردا تولد امام حسنه...

-دستت درد نکنه مادر... اتفاقا محمدرضا هم هوس شیرینی کرده بود می خواستم براش کیک بپزم.. خوب کاری مادر..

چند دقیقه ای خودمو مشغول کردم فهمیدم ک عزیز بی،خیال حرف زدنه...

رها ک ی،ساعت ازش دور میشد صدبار اسمشو می آورد ولی فاطمه ن..

ب،خیال از عزیز ی نفس عمیق کشیدم و.حولمو برداشتم و رفتم حموم...

دوش آب گرم آرومم میکرد.. ذهنم درگیر این بود ک کجا رفته و الان داره چیکار می کنه..



شام نخوردم.. یعنی میلی ب غذا خوردن نداشتم...

......

خبر خوشم ناکام موند.... می دونستم خوشحال میشه از شنیدنش.. ولی وقتی نبود و نمی دونستم کجاس چطور بهش بگم..

.....

دو شب بعد ب طور کاملا اتفاقی، عزیز و محمدرضا ک باهم حرف میزدن و اونجا بود فهمیدم رفته شمال..

اینکه ب من گفته بود کس و کاری نداره... و اینکه با اون وضع پاش رفته بود شمال ناراحتم میکرد... از دروغ خوشم نمی اومد... از،اینکه یکی سر کارم بزاره بیزار بودم... دلگیر شدم ازش و خودمو سرزنش کردم برای دلسوزی بی خودی ک نثارش کرده بودم.....



یه هفته گذشت و سعی کردم ب کل فراموشش کنم...

عزیز زنگ زد ک شام برم خونه ی راضيه...

عصر روضه داشتن با رها رفته بودن و بعد از دعا محمدرضا رفته بود پیش وحید...

خیلی خسته بودم... دوست نداشتم برم ولی مجبور بودم ب رفتن...

ماشینمو جلوی در پارک کردم خواستم درو باز کنم ک نگاهم افتاد. بهش....

انگار ی دختر بیچاره و بدون سر پناه رو می دیدم ک اینجوری غرق در خوابه

-چرا اینجا خوابیدین؟

ترسید و پریدبالا نگاهمو ازش گرفتم

-حاج آقا ب خدا ترسیدم... خیر سرم خواب بودما...

سری از تاسف تکون دادم و کلیدو توی قفل چرخوندم...

از سر جاش بلند شد و.خودش رو تکوند...

-سر کار بودین؟!

درو باز کردم وارد حیاط شد

-عزیز خانم و رها کجا هستن؟

-رفتن دعا خونه ی راضيه خانم

-شما چرا نرفتین؟

درو بستم

-مجلس زنونه اس...

نشست روی ت*خ*ت* منم برای تغییر حالم دستامو توی آب حوض شستم

-مسافرت خوش گذشت..

خودمم نمی دونم دلیل پرسیدن سوالم چی بود.. ی جورایی اصلا ب من ربطی نداشت

-جای شما سبز

دستمو فشردم تا آبش گرفته بشه..

-یادمه گفتین بی،کس و.کارین و فامیل ندارین؟!

-ندارم،

جاخوردم ...برگشتم سمتش

-پس با کی رفتین،! ؟

-دوستم

-پس دوست دارین؟!

-شما دوست ندارین؟ اینقدر عجیبه ک من دوست دارم

-دوست دارم اما جزع کس و.کار حسابش میکنم

-تا اون حدی نیست ک جز کس و کار حساب بشه


romangram.com | @romangram_com