#آغوش_تو_پارت_117
ی نفس عمیق کشیدم سر برگردوندم تا بیلچه رو بردارم ک نگاهم افتاد بهش...
ی لحظه خشکم زد.. ب هیچ عنوان انتظار دیدنش رو نداشتم.. اونم این موقع صبح... منو ندیده بود هنوز
بیلچه رو برداشتم...
-جایی رو.پیدا کردین برای سکونت
ترسید... لبخندم رو.خوردم و.ب روی خودم نیاوردم
-ترسیدم حاج آقا....
دوست نداشتم ب لفظ کلام حاج آقا.... ی جوری حس میکردم بهم طعنه میزنه...
-ببخشید چی گفتین؟! متوجه نشدم...
خاک باغچه رو کنار زدم.. برای کاشتن بوته ی گل
-گفتم جایی برای سکونت پیدا کردین؟
با ی مکث کوتاه جوابمو داد
-ن حاج آقا دروغ نمیگم... خیلی گشتم... اونقدر ک ضعف کردم.... و راهی بیمارستان شدم.. ی خونه برای سه تا دختر جوون پیدا شدنی نبود..
-دوتا... رها خانم ک قراره همین جا بمونه
نمی دونم ولی حسم بهم میگفت ناراحت شده
-خب حالا دوتا... ی خونه ی ب درد بخور گیرم نیومد...
-کس و.کاری ندارین..
از حرکتی ک کرد جا خوردم... نشست کنارم
-ن اگه کف دستم مو باشه کس،و کارم هم دارم... این گله چ خوشکله.....؟!
حالا وقتش بود...
بیلچه رو فرو کردم توی خاک...
-شاید من بتونم کمکتون کنم...
-بگو جون فاطی..
از این لفظش هم حرصم گرفت هم خنده... سر ب زیر شدم
-حاج آقا... اصلا بی خیال فحش ک ندادمت.. اگه مکانش،خوب باشه... اجاره اش هم کم باشه نوکرت هم هستم
-هست خیالتون راحت..
از سر جام بلند شدم
-خبرتون میدم فقط...
-فقط چی؟ ب خدا پول پیش ندارم پاکه پاکم...
حرفم ی چیز دیگه بود، می خواستم بگم ک ب عزیز چیزی نگه...
-عباس مادر اینجایی؟
سریع برگشتم سمت عزیز..
سلام کردم
متعجب ب من و فاطمه نگاه میکرد
-سحر خیز،شدین خبریه؟!
-عزیز خانم، حاج آقا میگن......
-عزیز خانم... درمورد اون هیات سرکوچه بود گفتین مشکل دارن؟! مشکلشون حل شد؟!
-وای مادر خوب ک گفتی... ن بنده های خدا گیر مجوزن..
-بیاین داخل تا بهتون بگم چیکار کنید...
عزیزم رو کشوند م داخل تا فاطمه حرفی از دهنش بیرون نره.... می ترسیدم عزیز از دلسوزیم خیال اشتباه کنه...
............
دو روز گذشت و در ب در دنبال جوادی گشتم... بعد از دو روز بالاخره گوشیش رو جواب داد و.بهم گفت ک خونه خالیه و حداقل تا دو سال. دیگه قصد برگشت ب تهران رو ندارن...
چ حالی شدم فقط خدا می دونه...
ب بهونه ی تولد یکی از معصومین ی جعبه شیرینی گرفتم و اومدم خونه... می خواستم بهش این خبر خوش رو بدم.. مطمئن بودم خوشحال میشه..
اما با دیدن خونه ی خالی ی،جورایی پنچر شدم..
جعبه ی شیرینی رو گذاشت روی میز و پناه بردم ب اتاقم....
تا شب خبری ازشون نبود... تا اینکه با سر و صدایی ک توی حیاط ب گوشم خورد سریع از اتاقم اومدم بیرون.. دمپاییم رو پوشیدم و پا گذاشتم توی حیاط... عزیز و رها و محمد رضا بودن...
سلام کردم و سلام کردن..
-مادر اومدی؟! فک کردم دیرتر میای ؟!
-ن امروز کارم سبک تر بود....
نگاهم ب عزیز بود و حواسم ب در حیاط....
-کجا بودین عزیز ؟
چادرش رو از سرش بیرون آورد
-رفته بودیم خونه ی راضيه... اگه می دونستم اومدی می گفتم ک بیای... خوشحال میشدن بنده های خدا..
romangram.com | @romangram_com