#آغوش_تو_پارت_116

منتظر جوابش شدم ولی جوابی نداد... از توی آینه ی جلو نگاش کردم نبود...

سریع برگشتم... وقتی ک دیدم عین بچه ها خودشو مچاله کرده و.خوابیده ی جوری شدم...

سریع برگشتم



سرعتمو بیشتر کردم... غروب بود ک رسیدیم امامزاده...

خواستم صداش بزنم اما اینقدر غرق در خواب بود ک بی خیالش شدم....

دست بردم تا کتمو بردارم.. گیر کرده بود. برگشتم ک برش دارم.. نگام ک افتاد ب دستش ک چجوری کتمو چنگ کرده بود ....جا خوردم..

ی نفس عمیق کشیدم و سریع از ماشین پیاده شدم



نگاهمو ب خورشید دوختم ک داشت غروب میکرد.... و حواسم توی ماشین بود...

انگار سال های،نخوابیده....

یک ساعتی گذشت و من هم چنان بیرون ماشین منتظر بودم تا بیدار بشه...



نگاهم افتاد ب زن و دخترهایی ک با چادر وارد امامزاده میشدن.. بی اراده رفتم و ی چادر گلدار سفید رنگ خریدم.. می دونستم بدون چادر محاله راهش بدن.

چادر دستم بود و ذهنم برگشته بود ب دو ساعت پیش...

ب مکالمه ای ک داشت و.فهمیدم مخاطبش ی پسره.. نفهمیدم چرا. عصبانی شدم و سرعتمو زیاد کردم... فقط می‌دونم... دوست نداشتم ب مکالمه ای ک داشت ادامه بده...

چادر نماز توی دستم فشرده شد... باصدای بسته شدن در ماشین سریع برگشتم

از ماشین پیاده شده بود و محو گنبد سبز رنگ بود...

-اینو سر کنین بریم

سریع برگشت سمتم...

-کجاییم؟

تعجب کردم از این سوال!

-نیومدین؟!

-نه

-سر کنین می فهمین



عصای دستش رو جابه جا کرد و چادر رو ازم گرفت و انداخت روی سرش...

چ ناشیانه سر کرده بود

-بریم

-اینجوری؟

-چشه؟!

لازم ب نگاه مستقیم ب چشماش نبود.... مشخص بود چجوری سر کرده

ی قدم برداشتم و بدون اینکه نگاش کنم چادرش رو روی سرش مرتب کردم...

درست آخرین لحظه ب خودم اومدم و ازش فاصله گرفتم.. خودمم باورم نمی شد ک چنین کاری کردم..

-بریم دیر شد عزیز خانم منتظرن

مثل ی بچه ی حرف گوش کن شده بود... دنبالم می اومد... سرعتم رو کم کردم تا باهام هم قدم بشه



-بهترین؟!

حس،کردم ک جا خورد... ولی جوابمو با ی ممنون داد..

ن حرفی زدم ن حرفی زد... اما از اینکه همراهم بود و باهام هم قدم شده بود ی حس جدیدی رو تجربه میکردم...

رسیدیم ب بقیه...

سپردمش،ب عزیز و خودم رفتم قسمت مردونه...

نیاز داشتم ب این خلوت....

............

...........

وقت خواب پناه بردم ب اتاقم...

خسته بودم ولی خوابم هم نمی برد..

وضو گرفتم و نشستم روی زمین

قرار شبانه داشتم با نجمه...

چراغ مطالعه رو روشن کردم....

با اینکه حفظ بودم این سوره رو ولی دوست داشتم از روی قرآن بخونمش...

احساس میکردم اینجوری بیشتر دوست داره... سراسر این آیه ها پراز لبخند بود... لبخند نجمه... لبخندی ک بهم امید و زندگی میداد...

صبح سحر خیز شدم و چون همه خواب بودن خودمو با باغچه سرگرم کردم... فکرم درگیر خونه ی جوادی بود ک قرار بود بره کیش و حالا حالاها خالی می موند.... می خواستم باهاش حرف بزنم ک اگه کسی رو نمی خواد بشونه تو خونش ی جوری رهنش کنم برای فاطمه... دوست داشتم ی جوری ب آوارگیش پایان بدم حداقل برای ی مدت کم هم ک شده، بهتر بود تا ایلون کوچه و.خیابون باشه....


romangram.com | @romangram_com