#آغوش_تو_پارت_115

از همون روز اولی ک قدم ب این خونه گذاشت مهرش ب دل عزیز نشست.... درست مثل نجمه.....

ی نفس عمیق کشیدم....

نجمه.... یادش ک می افتم قلبم تیر میکشه... مظلومانه پر پر شد..

ب پشتی صندلی تکیه زدم و چشمامو بستم...

راضیه خوب بود.. حتی می تونم بگم عالی بود... از همه نظر مثل نجمه بود ولی این دل بی طاقتم نمی تونست کس دیگه ای رو جای اون حتی تصور کنه....

بد دلمو بهش باختم....خیلی بد.. .

ظهر بود ک عزیز بهم خبر داد ک نزدیک تهرانن..

خوشحال شدم از اومدنش..

کارهامو سریع انجام دادم و.از اداره زدم بیرون..



زنگ رو زدم و.بعد یاالله گفتم و وارد خونه شدم.. عزیز رها راضیه... همه بودن... نگاهمو دوختم ب عزیز تا ذهنم نچرخه سمت دختری ک روی ت*خ*ت* نشسته بود..

ناخواسته باهاش تنها شدم... گفت و.گفتم و.بازم از کوره در رفت...

نمی خواستم ناراحت بشه ولی شد.. هیچ کدوم از حرفام از ته دل نبود...

واقعا می خواستم ببرمش دکتر... اگه نمی خواستم توی اداره می موندم...

ولی این دختر تندی گارد می‌گرفت و.عصبانی میشد...

همینو فهمیدم ک مثل همیشه ناراحت شد و.از خونه رفت بیرون...

عزیز از دستم دلخور بود.. خودم بدتر از عزیز..

دیدم وقتی می رفت با چ زحمتی و.دردی قدم بر میذاشت

این دختر در لجباز بودن لنگه نداشت...

چند ثانیه چشمامو بستم ی نفس عمیق کشیدم و از سرجام بلند شدم



حتی کیکی ک راضیه آورد رو دست نزدم...

می خواستم ب هر بهونه ای هم ک شده ببرمش دکتر... خودمو ب خاطر حال بدش و پای شکسته اش مقصر می دونستم...

در خونه رو باز کردم.. سرمو چرخوندم..

با دیدنش ک پهن زمین شده بود قلبم ایستاد

یا زهرایی گفتم و دویدم سمتش

بهوش بود... ی نفس عمیق کشیدم

-خوبین؟... چی شد؟

بی توجه ب من دست گرفت ب دیوار و.ایستاد

دلم سوخت برای حال زارش..

-حالتون بده می خواین برسونمتون بیمارستان؟!

محل نداد و این منو عصبی تر میکرد...

-با شما هستم..

برگشت.. چنین ک گفتم الان می بندتم ب رگبار فحش..

ضعفش رو حس کردم..

خواستم حرفی بزنم ک نگاهم گره خورد ب چشماش... چیزی ک تا اون لحظه ندیده بودم...

انگار زمان و مکان ایستاد و برگشتم ب چندین سال پیش... توی اون چشم ها مظلومیت و.معصومیتی رو دیدم ک تا اون لحظه فقط و.فقط توی چشم های نجمه دیده بودم....

نتونستم... تاب نیاوردم... قلبم ک ب تپش افتاد سریع نگاهمو ازش گرفتم اما هنوز قدم بر نداشته بودم ک بی هوش شد و قبل از اینکه پهن زمین بشه. گرفتمش.......

تموم مدت ذهنم درگیر اون ی جفت چشم بادمی رنگ بود...

بعد از خبر دادن ب عزیز و رسوند فاطمه ب بیمارستان... دیگه ندیدمش... یعنی نخواستم ک ببینمش...

دو هفته گذشته بود و من تمام این مدت برای ی لحظه هم اون چشم ها از جلوی چشمم دور نشده بود...

دوست نداشتم.. اینجوری باشم ولی بود..

چشم هاش... لبش....

اینا نمی تونست تصادفی باشه...

از ماموریت برگشته بودم.. بیشتر از این طول میکشید غیبتم ،عزیز ازم شاکی میشد....

رفتم پیشش... اما اینبار با ی حس جدید پا گذاشتم ب اون خونه...

رفتم و محمد رضا رو دیدم ک چقدر روحیه اش عوض شده...

عزیز خانم و رها و...

نگاش نکردم.... نمی خواستم نگاش کنم... می ترسیدم از چشماش...

ولی با تموم این احوال مجبور شدم ببرمش بیمارستان... مشکلی نداشت...

توی مسیر برگشت بودیم ک گوشیم زنگ خورد.. عزیز بود و.گفت فاطمه رو ببرم امامزاده...

گوشی رو ک قطع کردم ی نفس عمیق کشیدم.....

-عزیز خانم گفتن بریم امامزاده....


romangram.com | @romangram_com