#آغوش_تو_پارت_109

-نجمه....

کمرشو نوازش کردم..

-بگو... هر چی باشه گوش میدم.....

از خودم جداش کردم و زل زدم تو چشماش....

-دکتر چی گفت بهت..؟! از اون موقع عوض شدی...!

دستشو گرفتم..

-حدسم درسته مگه نه....

سرشو تکون داد...

-چی گفت..

-من.... من...

منتظر شدم تا حرفش رو بزنه....

.....من سرطان دارم...

اینو گفت و.زد زیر گریه و.من مثل ی مجسمه بهش خیره شدم. .. ب گوشام اطمینان نداشتم...

-چی گفتی؟

نگام کرد

-سرطان... سرطان خون...

دستشو گرفت جلوی دهنش.....

-من دارم میمیرم عباس آقا... نجمه داره واسه همیشه از این دنیا میره...

عصبانی داد زدم.

-اینو کدوم آدم آشغالی تو.سرت فرو. کرده...

مشت دستشو باز کرد و.ی کاغذ مچاله شده گرفت سمتم....

-این گفته.... کاغذ رو ازش گرفتم.. جواب آزمایشش بود...

-تو حرف این ی تیکه کاغذ رو.باورکردی...؟!

-عباس آقا....

-اینقدر گریه نکن بلند شو آماده شو بریم دکتر.. من بهت ثابت میکنم ک این جواب. اشتباهه.... اگه ثابت نکردم اسمم امیر عباس نیس....

-عباس آ.....

-پاشووو گفتم..

ترسید و.از سر جاش بلند شد تا آماده بشه....

باورم نمی شد و.نمی خواستم ک باور کنم ک نجمه ی من درست در اوایل جوونیش بخواد پر پر بشه....

اهواز.... تهران... شیراز... همه جا رو زیر و.رو کردیم... همه ی دکترا و جواب آزمایش ها فقط ی جواب قطعی داشت... اونم سرطان.... سرطانی ک اومده بود تیشه بزنه ب ریشه ی زندگیمون....

مرد گریه نمی کنه.. ولی من گریه کردم اشک ریختم.. تحمل دوریش رو نداشتم... تحمل دور بودن از این فرشته ک مثلا می خواست با اون کارش من بی خیال بشم و.بچسبم ب زندگی خودمو نداشتم... شب تا صبح با راز و.نیازش اشک ریختم... هر دکتر و هر قرصی و.دارویی بود با کمک پدرش براش گرفتم.. ولی بدترش میکرد و خوبتر نمی شد....

سرطان خیلی زودتر از اون چیزی ک فکرش رو میکردم خودشو نشون داد

ضعفش... داشت غلبه می کرد بر توانش.. اون گل خوشکل و معطر جلوی چشمام در حال پژمرده شدن بود و من کاری ازم بر نمی اومد...

می دید حالش چ ب روزم میاره... اشک می ریخت و التماس میکرد ک رهاش کنم.... التماس میکرد برش گردونم خونه ی پدریش... التماس میکرد بی خیال زندگییش بشم... ولی مگه میشد.. می خواستم هم نمی تونستم رها کنم دختری رو ک بند بند وجودمو آتیش میزد... می لرزوند... دوسش داشتم. با تموم وجودم دوستش داشتم... راه رفتنش

نگاه کردنش.. حرف زدنش.. نیایشش... عطر تنش.. همه ی اینا مثل اکسیژن لازمه ی حیات

من شده بود...

می تونستم رهاش کنم... هرگز.... شده خودمو می کشتم ولی نمی زاشتم ازم دور بشه... غنیمت بود برام همین نفس های رنجور و مریضش....

میون این همه عجز و.التماسی ک برای رهاییش نثارم میکرد بهش گفتم می خوام عروسش،کنم...

همه جا خوردن... عزیز... مادرش... پدرش... حتی مادرم.. ک این روزها مثلا دلسوزم شده بود و می گفت بی خیال دختری بشم ک چند صباحی بیشتر زنده نیس.. ولی کو گوش شنوا....

من نجمه رو می خواستم. با تموم وجودم می خواستمش... ن برای هوس.. برای اینکه ببینمش و.ببینه خودش رو توی لباس عروسی....

گور پدر اینکه مردم چی میگن... مهم خودم بودم و خودش..

اصرار کردم و.بالاخره اصرارم ب نتیجه رسید... قرار شد عروسی بگیریم.. عروسی ک از همین حالا همه ماتم زده ی سرنوشت عروس جوونشون بودن... عروسی ک بیماری خیلی زودتر از هر چیزی خودشو پیروز میدان کرده بود و توان راه رفتن رو هم ازش گرفته بود... سخت بود براش قدم از قدم برداشتن... ضعیف بود.... شکننده شده بود... در عرض چند ماه اون نجمه ی سرحال و خنده رو و مهربون... شده بود ی پوست استخون ک حتی برای ی لحظه از خدا گله نکرد... ناشکری نکرد.... نمازش رو قضا نکرد.... ب التماس من و اشک هایی ک مردونه براش ریختم قبول کرد عروسی خودش رو.....

روز عروسی رسید.. زیر ب*غ*ل عروسم رو گرفتم و با صلوات و نقل و نبات وارد خونه ی عزیز شدیم...

همه جا چراغونی شده بود... مهمون ها نگاهشون غمگین بود.... کسی لبخند نمی زد. ولی من ب جای همه شاد بودم.... عزیز قرآن گرفت و با چشم های اشکبارش قربون صدقه امون می رفت..

نشستیم سر سفره ی عقد... دست های لرزون فرشته ی زندگیمو در دست گرفتم..

تا آروم بشه..

با اجازه ی بزرگترها بله گفت... نجمه.. عشق من.. شد زن شرعی و قانونی من.

عاقد ک رفت. شنلش رو برداشتم.... آرایشی ک داشت.. ضعفش رو پنهون کرده بود... زیبا شده بود... اینقدر زیبا ک توی عمرم هیچ کسی رو ب زیبایی اون ندیدم...

پیشونیش رو ب*و*س* یدم و اون اشک ریخت...

خودم قطره ی اشکی ک ریخته بود روی گونه اش رو پاک کردم..

-می دونستی خوشکل ترین دختری هستی ک توی زندگیم دیدم.

خجالت کشید... دوباره سرخ شد و من سرخوش از این شرمش خندیدم.. بی توجه ب نگاه هایی ک متوجه ما بود.. تا آخر مراسم چیزی نفهمیدم... فقط نگاهم ب نجمه خیره بود...

شب شد.. پدر و مادر و برادرش با چشم های اشکبار نجمه رو ب من سپردن.. آرزوی خوشبختی کردن.. اما قبل از رفتن. پدرش دختر خودشو در آغوش کشید و.خواست حلالش کنه...


romangram.com | @romangram_com