#آغوش_تو_پارت_108
-پدرش اینا رو آورد... قسم خورد.... گفت شب تا صبح داشته با دخترش حرف میزده.... ک منصرفش کنه... ولی بی،فایده بوده.... میگه نجمه تصمیمش رو گرفته.....
-ی شبه تصمیمش عوض شد.... باور کنم عزیز.... یعنی من اونقدر خرم ک نمی فهمم اونقدری ک من خاطرش رو می خواستم اونم خاطرمو می خواست.... خودمو عشقو تو چشماش دیدم....
-می دونم مادر... آروم باش... شاید قسمتتون...
-عزیز نگو این حرفا رو... من می دونم ی اتفاقی افتاده ک این کارو کرده...
گوشیمو بیرون آوردم و شمارش رو گرفتم.....
خاموش بود... انگار آتیشم زدن... نعره زدم و لگد زدم ب تمام کادوهایی ک تموم این مدت براش گرفته بودم و پس فرستاده بود....
باید می دیدمش..
بی توجه ب عزیز با تموم سرعتی ک می شد خودمونو رسوندم خونه ی نجمه.... اونجا رو هم ریختم ب هم وقتی فهمیدم ک نجمه نیست... مادرش اشک می ریخت و می گفت با قطار رفته پیش برادرش جنوب....
همه چیز دست ب دست هم داده بود تا منو نابود کنه... فقط ی شب نبودنش و ندیدنش زندگیمو زیر و رو کرد.
آدرس گرفتم از پدرش.... پدری ک نشون می داد اونم نگرانه.....
همرامیم کرد تا جنوب... قدم ب قدم می اومد و می گفت از لحظه ب لحظه ی ورود نجمه.. از حالش.. از حرفاش... فقط می خواستم ببینمش و ازش بپرسم چرا.... چرا ی،شبه قید منو زده.. می دونستم پای کسی وسط نیست... می شناختمش... از خودم بیشتر می شناختمش و این منو بیشتر عذاب می داد.....
رسیدیم ب خونه ی سازمانی برادرش...
افسر بود....
وارد محوطه شدیم و من ب دنبال پدرش راه افتادم....
رضا پسرش اومد ب پیشواز و ب گرمی تحویلمون گرفت.... ولی من فقط نجمه رو می خواستم......
بهم گفت.. از وقتی نجمه اومده از توی اتاق بیرون هم نیومده.... هر کاری کرده دلیل ناراحتیش رو ن ب خودش گفته ن ب زنش....
وارد خونه ک شدیم هنوز ندیده عطرش رو حس کردم...
ازشون خواستم ک بزارن تنها باهاش حرف بزنن و هردو حالمو درک کردن و رفتن بیرون...
ی نفس عمیق کشیدم...
تقه ای ب در اتاقش زدم
جوابی نداد.
درو باز کردم..
زانوهاشو ب*غ*ل گرفته بود وب دیوار تکیه زده بود..
رفتم سمتش...
نشستم کنارش و.نگاش کردم..
-خیلی بی معرفتی نجمه..
ناباورانه سرشو بلند کرد و چشم های سرخش ک ب من افتاد جیغ زد و.ازم فاصله گرفت...
-عباس آقا..
-اینجوری رفیق نیمه راه می،شی؟! یعنی من اینقدر بدم ک حتی نخواستی باهام حرف بزنی ؟!
-عباس آقا... من..
زل زدم تو چشماش.. این چشما نمی تونست ب من دروغ بگه..
-بگو منو نمی خوای؟!
نگاهش رو ازم گرفت..
چونه اش رو ب آرومی گرفتم و برگردوندم سمت خودم...
-تو چشمام نگاه کن..
ی،قطره اشک از چشمش چکید و سر خورد روی گونه اش...
چشمامو بستم
-پس،چرا اینکارو کردی؟ می دونی ک چقدر دوست دارم و.نفسام وصله ب نفس هات... چرا می خوای با رفتنت خفه ام کنی..
چشم های پراز عصبانیت و.خشم خودمو بهش دوختم
-چراااا نجمه
لرزید....
-دو روزه دارم خودمو می خورم ک چ غلطی کردم ک اینجوری باهام تا کردی.. ب قرآن ب جایی نرسیدم... شدم همونی ک تو می خوای.. ولی تو چی؟ از بدبختیم و.بی پولیم دلزده شدی..
نگو ک باورم نمیشه.. شناختمت نجمه... تو این مدت بیشتر از خودم تورو.شناختم... می دونم داری ی چیزی رو ازم پنهون میکنی.. فقط بگو چیه.. ب خدا درکت میکنم.. فقط بگو چیه..
همینجور ک بی،وقفه اشک می ریخت لب هاش برای گفتن ی چیزی می لرزید.. اما نمی گفت و.این منو کفری تر میکرد.. برای اولین بار توی عمرم سرش داد زدم...
-نجمممممه..
از ترس فریادم ب آغوش خودم پناه آورد و ب هق هق افتاد...
سعی کردم آروم باشم ولی مگه میشد...
ی نفس عمیق کشیدم و محکم ب خودم فشردمش..
-حرف بزن.....بگو...
اشک هاش پیرهنو خیس کرده بود و دلمو چنگ میزد..
منتظر موندم آروم بشه تا خودش ب حرف بیاد
romangram.com | @romangram_com