#آغوش_تو_پارت_107

چادرش رو از سرش بیرون آورد...

در اتاقش رو باز کردم.. حدسم درست بود.. اگه خونه بود محاله ممکنه نیاد پیشوازم

متعجب برگشتم سمت عزیز

-کجا رفته؟

-بده من این گل ها رو بزارم توی ی گلدون.. خشک میشن بدون آب

گل ها رو ازم گرفت..

-عزیز داری منو می ترسونی... اتفاقی افتاده؟

رفت تو آشپزخونه... دنبالش رفتم...

-عزیز تورو قرآن بگو چی شده...

برگشت سمتم..

-چیزی نشده مادر نمی خواد بترسی... فقط نجمه...

-نجمه چی؟

ی نفس عمیق کشید

-رفت خونه باباش

-چیییییی؟

آرومتر... چی شده مگه... دلتنگشون بود رفت سراغشون...

-بدون اینکه ب من چیزی بگه...

-باباشه..... دلتنگش نشه؟!

-عزیز ی اتفاقی افتاده من مطمئنم.... وقتی ک نجمه بدون اجازه ی من آب هم نمی خوره، چجوری ول کرده رفته خونه ی باباش؟

-هیچی مادر... باهم رفتیم تا جواب آزمایشش رو نشون دکتر بدیم... من رفتم ی سر درمونگاه... وقتی برگشتیم.... نجمه بهم گفت دلتنگ مامان و باباشه.. منم ک نمی تونستم بگم نرو.. بالاخره باباشه.. براش آژانس گرفتم تا خونه رسوندتش.

-دکتر چی گفت؟

-نمی دونم والا... نجمه رفت تو اتاق.. ولی این طوری ک ب من گفت... فقط ی کم خونی ساده اس ک با چندتا قرص رفع میشه..

چرا ب دلم افتاد نجمه برای اولین بار تو زندگیش دروغ گفته..

با اینکه از پدرش کینه ب دل گرفته بودم ولی وقتی خودش رفته بود.. کاری ازم بر نمی اومد.... نمی خواستم ناراحتش کنم....

اما ته دلم ناراحت بودم از رفتنش.. بیشتر ،اینکه بدون کوچکترین خبری رفته بود...

با اینکه بی تاب دیدنش و شنیدن صداش بودم ولی طاقت آوردم و زنگ نزدم... می خواستم اون بیاد.. اون نازمو بکشه.... مرد بودم ولی نیاز داشتم ب این نوازشش.....

شب تا صبح ب هر جون کندنی بود سپری شد.. اونم ن توی اتاق خودم... اتاق نجمه.... اتاقی ک همه‌ی اشیا درونش هم بوی نجمه رو ب خودش گرفته بود. آخر کار با کشیدن چادر نمازش روی خودم ب خواب رفتم... درسته شبا کنار هم نبودیم... اما همین ک می دونستم پیشمه و.فقط ی دیوار حائل ماس واسم دلگرمی بود................

برعکس این چند وقت ک سرحال می رفتم سرکار.. گیج و بی حال بودم.. تمام مدت منتظر ی زنگ یا پیام از نجمه بودم.....

فقط ی اشاره برام کافی بود تا خودمو برسونم بهش.... ولی چ خیال باطلی ..

با لرزش گوشی سریع جواب دادم... حتی بدون اینکه نگاه کنم کیه..

-جانم نجمه...

-عباس مادر هر جا هستی خودتو برسون خونه

دلم ریخت...

-عزیز اتفاقی افتاده؟!

-بیا خونه گفتم....

سوئیچ موتور رو برداشتم و.با ی اشاره ب سامان فهموندم کاری برام پیش اومده و سریع زدم بیرون....



تموم ترسم ازاین بود نکنه بلایی سر نجمه اومده باشه

رسیدم... درو با سرعت باز کردم و ی جورایی خودمو پرت کردم تو خونه..

-عزیز.... عزیز...

وارد حال ک شدم نگام ک افتاد ب وسایلی ک روی زمین بود سرجا خشکم زد...

عزیز با چشم های اشکبار جلوم ظاهر شد..

-عزیز اینا. .....!

.حلقه ی نجمه رو گرفت سمتم...

-همه اشو پس فرستاده..

روی زمین وا رفتم...

ب عزیز نگاه کردم

-آخه چرا؟؟؟؟

اشکاشو پاک کرد.

-نمی دونم مادر.... خودش باهام حرف زد... گفت این مدت خیلی فکر کردم من و.عباس آقا ب درد هم نمی خوریم...

غرش کردم

-غلط کررررررده.... من ک می دونم این آتیش از گور کی بلند میشه.. ب خداوندی خدا بی،آبروشون میکنم.....

عزیز دستمو گرفت..


romangram.com | @romangram_com