#آغوش_تو_پارت_106

-جون عباس وروجک..

با انگشت زدم ب نوک دماغش

ی لبخند کم رنگ روی لبش نقش بست

-ممنونم ب خاطر اینا

ب گلا اشاره کرد

-شرمنده میکنی دیگه... نمی دونی اگه داشتم چیا می ریختم ب پات....

نگام کرد

-شما خیلی خوبین...

ب*غ*لش کردم طوری ک ب خاطر کبودی های بدنش اذیت نشه....

-من خوب نیستم.... تو فرشته ای

سرشو توی سینه ام فرو کرد...

عطر تن خودش ورا از هر عطر و بویی بود...

رفت و آمد ،پدر و مادرش.. حرف های عزیز.. حال نجمه باعث شد تا آخر ب حرف عزیز گوش بدم.... همه ی قرار و مدارها گذاشته شد... اینکه عروسی بیفته جلو و ب جای دو سال دیگه آخر همین ماه مراسم گرفته بشه....

من ک اول راه بودم و پولی در بساط نداشتم این عزیز بود ک همه جوره جورمو می کشید... می،گفت سهم پدرمه... ولی من ک می دونستم پس انداز خودشه.... اما ناچار بودم ب گرفتنش... نمی خواستم زنم انگشت نما بشه ک بدون هیچ مراسمی رفت خونه ی شوهرش.... ارزشش برام خیلی بیشتر از این حرف ها بود.. جدا از این مسئله... رنگ پریدگی و ضعف زیادش

خیلی نگرانم میکرد.. منتظر جواب آزمایش بودم. و راهی برای برطرف کردن این حال خرابش.....

با عرق سردی ک از پیشونیم می چکید از خواب پریدم...

کاب*و*س* دیدم.. اونم چ کاب*و*س* ی..

تنم از وحشت اون کاب*و*س* می لرزید..

از اتاق اومدم بیرون.. تاریکی مطلق بود..

چند مشت آب ب صورتم زدم ک نگام افتاد ب چراغ روشن اتاق نجمه...

ساعت از دو نیمه شب گذشته بود...

سرک کشیدم از لا ب لای در.... با چادر نماز نشسته بود روی زمین و قرآن ب دست گرفته بود و با نور کم چراغ مطالعه گوشه ی اتاق ب آرومی قرآن می خوند..

قسم می خورم... تا قبل از این شب اگه فقط عاشقش بودم... با دیدن این فرشته معصوم در درگاه خدا.... ی،جورایی دیگه. می پرستیدمش...

نتونستم طاقت بیارم این صحنه ی ناب رو،. وارد اتاق شدم...

نشستم کنارش.. اینقدر محو قرآن بود ک حضورم رو حس نکرد گوشه ی چادرش رو در دست گرفتم و ب*و*س* یدم.. همونطوری نشستم و مبهوت اون همه پاکی و زیبایی شدم... ن زیبایی رخ... زیبایی وجود... چیزی ک ازش تلالو می کرد.. ..

دست از خوندن کشید و قرآن رو ب*و*س* ید گذاشت روی جانمازش... دستاش رو سمت آسمون دراز کرد و چشم بسته با خدای خودش راز و.نیاز می کرد... حسودیم شد... آخه ی،انسان تا چ حد می تونست دوست داشتنی باشه....

راز و.نیازش ک تموم شد مهر رو ب*و*س* ید و خواست جانماز رو جمع کنه ،تازه نگاهش افتاد ب من... ترسید و.جیغش رو خفه کرد...

-ببخشید، ........حسودیم شد ک اینجوری تک و تنها راز و نیاز میکردی!

ترس جای خودش رو ب ی لبخند مهربون داد..

-شمام می تونی تک و تنها با خدای خودت حرف بزنی.. اونوقت منم ب شما حسودی میکنم..

-بی خیال الان....

نگاهم ک ب اون ی جفت چشم افتاد نتونستم مخالفت کنم... دلم می خواست تجربه کنم.... از خیلی وقت پیش ی چیزی قلقلکم میداد برای لمس کردنش...

ی نفس عمیق کشیدم و با لبخند ی چشم کشدار نثارش کردم و.از سرجام بلند شدم..

وضو گرفتم... نجمه خودش جانماز رو برام پهن کرد....

دیر بود ولی ن برای با خدا نجوا کردن... ب قول نجمه خدا همیشه منتظر بنده هاشه..

اولین نماز عمرم.رو ب کمک فرشته ترین موجود زمینی خوندم...

حسی ک بعد از خوندن نماز ب دست آوردم... فوق العاده ترین حسی بود ک تا اون لحظه دلم لمس کرده بود......

نجمه بازم منو عوض کرد.. نجمه همون تلنگری بود ک هر انسانی توی زندگی بهش نیاز داشت....

......

همه چی تا حدودی برای مراسم آماده شده بود و دل تو دلم نبود برای روز عروسی.... اینکه مال خودم بشه.. اسمش بره توی شناسنامه ام ...اینکه تا آخر عمر همدمم بشه.... همه و همه مثل ی رويا بود... رویایی ک چند روز تا تحققش فاصله داشت..

.....چند شاخه گل نرگسی ک توی دستم بود رو بو کردم و کلیدو توی قفل چرخوندم....

حیاط آب پاشی شده بود.. می دونستم کار نجمه اس... عاشق اینکار بود... لذت می بردم از این هوای مطبوع..

دستمو توی آب حوض شستم و آب پاشیدم ب صورتم و دستی ب موهام کشیدم...

راه افتادم سمت ساختمون...

-عزیز خانم... نجمه جان... کجایین؟ نمیاین پیشواز؟

ن خیر انگار ن انگار.. کفشمو بیرون آوردم و وارد خونه شدم...

خبری از بوی غذا نبود...

-امشب گشنه پلو داریم عزیز....

از،آشپزخونه اومدم بیرون.... خواستم برم سمت اتاق نجمه ک عزیز با.چادر نمازش از اتاقش اومد بیرون..

با همون ی نگاه اول فهمیدم دستپاچه اس

-سلام

-علیک سلام مادر... خسته نباشی.. نگاهش ب گل های توی دستم افتاد

-نجمه کجاس عزیز؟


romangram.com | @romangram_com