#آغوش_تو_پارت_110

نجمه دست پدرش رو ب*و*س* ید و گفت شما منو حلال کنید... شاید فردا دیگه..

نذاشتم ادامه بده..

پدر و مادرش رو بدرقه کردم... همه ی مهمونا رفته بودن... عزیز برای هردومون آرزوی خوشبختی کرد و نجمه رو غرق در ب*و*س* ه کرد....

همه جا سکوت محض بود..

ساختمون پشتی برای ما در نظر گرفته شده بود.. ی خونه ی نقلی ی خوابه..

همه چیز بوی ی عروسی می داد... پدر و.مادرش سنگ تموم گذاشته بودن برای جهیزیه ی دخترشون....

عروسم. با اون لباس سفید نمی‌تونست ب خوبی راه بره..

ب*غ*لش کردم و روی دستام نشوندمش..

بردمش سمت خونه ی مشترکمون.. همه جا رو نشونش دادم و با ذوق تعریف میکردم از طرز چیدمانش.. گوش می داد و.لبخند می زد... می دونستم خسته اس... ولی دوست نداشتم امشب تموم بشه. کاش هیچ وقت تموم نمی شد....

وضو داشت...

خواست نمازش رو بخونه.

نشوندمش روی ت*خ*ت* ...

با همون لباس نمازش رو.خوند و من تمام مدت زل زده بودم ب اون معصومیتی ک داشت از دستم می رفت.. از صبح می ترسیدم... خدا خدا میکردم.. صبحی نرسه..

ذکرش رو.ک گفت نگام کرد... لبخند پر رنگی نثارم کرد.. دلگرم شدم از لبخندش. نشستم کنارش و دستشو لمس کردم.

-عباس آقا..

-جان دل عباس..

-ی قولی بهم میدی؟

-تو جون بخواه..

-هیچ وقت خدارو فراموش نکن... خودش دستمو فشرد و ادامه داد...

-نمازت رو با جون و دل بخون.... همینجور ک با منی آروم میشی.. همینجور هم با خدا حرف بزن و درد و دل کن..

دستشو ب*و*س* یدم

-چشم.. دیگه چی....

-ی چیزی دیگه هم هست ک تا حالا بهتون نگفتم...

کنجکاو نگاش کردم

-چی؟

-ی بسته اس توی خونه ی بابا گذاشتم... بهشون گفتم وقتش ک رسید بهتون بدن...

-وقتش کیه؟

سرشو پایین انداخت...

-هر وقت خدا بخواد.. ..فقط شما باید منو حلال کنید.

خندیدم.

-من تورو...؟؟!

سرشو تکون داد..

پیشونیم رو چسبوندم ب پیشونیش...

-چرا باید این فرشته رو حلال کنم.؟!

-بعدا می فهمین..

نگاش کردم....

زل زده بود ب چشمام...

-میشه کلاه گیسمو بردارم....

درد داشت این حرفش..

خودمو کنترل کردم

-خودم برات بر می دارم

-ولی آخه...

-هیسسس..

کلاه گیس و.تورش،رو.برداشتم و ب سر بدون موش نگاه کردم...

شیمی درمانی چ کرده بود با اون انبوه خرمن های جادویی....

سرشو غرق در ب*و*س* ه کردم..

داشت اشک می‌ریخت و این منو عاصی میکرد....

ب هق افتاده بود ک در آغوشم حلش کردم...

کنارش دراز کشیدم ، خیره شدم ب چشماش...

-بعد از من ازدواج...

-انگشتمو گذاشتم روی،لبش.. نذاشتم ادامه بده.. حرف زدم از آینده از بچه هامون. از زندگی قشنگی ک در انتظارمون بود. از همه چی و.اون فقط نگام میکرد.. گهگداری،هم با چشم های نمناکش سرشو تکون می داد..

اون شب فقط ی چیز ازم خواست اینکه براش قرآن بخونم... الرحمن... عاشق این سوره بود.

خودش قبل یادم داده بود چجوری درست بخونم.. قرآن رو ک خوندم نگاش کردم.. خوابیده بود..


romangram.com | @romangram_com