#زحل_پارت_99
بهناز با همون حالت قبلی با چشمای نگران نگاهم کرد و زیر لب گفت :
_ زحل!
دستم به شکمم بود، با گریه گفتم:
_ نمی خوام از دستشون بدم ...
بردیا بلند گفت :چی شده بهناز ؟
بهناز نگاهشو ازم گرفت و به بردیا نگاه کرد ...
دردم این قدر زیاد شده بود که زور زایمان داشتم ...
تا رسیدم بیمارستان ،همه چی اورژانسی آماده بود وسریع منتقلم کردن به اتاق، لحظه ی آخر که داشتم به اتاقِ مخصوص زایمان سزارین می رفتم ،چشم تو چشم بردیا شدم ...حس کردم یه چیزی از درونم فرو ریخت ...شاید
از بی هوشی در اومدم. هوشیار این امر بودم که برای زایمان اومدم، هم صالح رو از دست داده بودم هم بچه هامو، دیگه هیچ کسو ندارم ...هیچ کس....
با گریه به هوش اومدم، صدای طلعتو شنیدم .
_ زحل ...زحل...یا زهرایازهرا...زحل ...درد داری ..."دویید صدای پاشو شنیدم ،چشام بسته بو. دویید و صدا کرد:
romangram.com | @romangram_com