#زحل_پارت_98
بردیا _ بهناز بشین بریم .
طلعت _ من با کی بیام ؟
سها _ شما با ماشین ما بیا .
بهناز عقب کنار من نشسته بود ، بردیا گفت:
_ نفسا ی عمیق بکش
بهناز _ دردش زیاد شده، هر سی ثانیه
بردیا _ الان می رسیم .
_ خدا...خدا... خداکنه به دنیا نیان "تنم خیس عرق ود رد بود ،بهناز با تعجب وا رفته گفت:"
_ چی می گی ...
به بهناز نگاه کردم توتاریکی ماشین و با بغض گفتم:
_ نمی خوام از دستشون.... بدم....
romangram.com | @romangram_com