#زحل_پارت_97


_ آقای دکتر دکتر نزدیک زایمان خانوم نباید ببری بالا که !مانی اومد بالا گفت:

_ چرا نمیایین؟

بردیا داد زد :مانی درد داره می فهمی ؟

از درد مچ دست بردیا رو گرفتم ،می خواستم جیغ نزنم ولی نمی شد ،انگار دارن جونمو از تنم بیرون می کشن، چشمامو محکم بسته بودم ،بهناز گفت :

_ ای وای دختره مرد داداش .

بردیا _ قطع شد ؟زحل؟!زحل جان...

سرمو بلند کردم نگام به مانی افتاد رنگش پریده بود ،بردیا گفت :

_ چیزی نمونده تموم شد ...

رسیدیم دم در، مانی از ماشینی که جلو در داشت پارک می کرد اومد پایین و سویچ رو سمت بردیا گرفت و بعد در ها رو باز کرد. سها اومد طرفمون، مانی با حرص گفت :

_ سها! بچه رو نذار اون طوری تو ماشین!

سها _ مانی خوابه !کسی نسیت تو کوچه برو کنار ببینم ،زحل !

romangram.com | @romangram_com