#زحل_پارت_88


طلعت _ من باید ده شب می رسیدم ،اتوبوس خراب شد ...تو خوبی؟

_ آره ولی تو انگار خوب نیستی ؟

طلعت _ نه نه خوبم ،برم اثاثارو ببرم اتاق...

بهناز دنبالش رفت و گفت :شام خوردی....

به سختی از جام بلند شدم و رفتم دستشویی، وقتی اومدم بیزون شنیدم طلعت گفت:

_ اصلا نمی شه بره روستا ،این قدر حرف ساختن که نگو ....بهناز یعنی تو این دو هفته خاکسپاری و سه و هفت ندیدنش، شایعه بود که ساخته شد!،بی چاره اون بنده خدا که نه از زندگی شانس داشت نه تو مرگ.

بهناز _ حواست باشه نگی ها طلعت ،می کشمت اگر حرف بزنی .

طلعت _ نه بابا می دونم الان نباید حرفی بزنم،آقا جونم داره میاد تهران، منتها بعد چهلم ...

جلوتر رفتم و با تردید گفتم :طلعت ؟

طلعت وبهناز بلند گفتند: هییییییع!

_ چِتونه !وا... جن دیدید!می گم کی مرده؟!

romangram.com | @romangram_com