#زحل_پارت_89
جفتشون خیره به من نگاه کردن و گفتم:
_ وا بسم الله !خدا عقل به جفتتون بده ،هااااان؟.. سکته ای ها ،می گم کی مرده ؟...هاج و واج منو نگاه می کنند!
طلعت _ هیچ....هیچ کس بابا...
_ خودم شنیدم گفتی آقا جونت بعد چهل میاد ،ان شاا... حشمت مرده؟
طلعت _ ای کاش اون بود.
به بهناز که خیره نگاه می کردم و وارد اتاق شدم و گفتم :
_ روستا خیلی برف بود نه؟امسال خیلی سرده اصلا ..."منو همین طوری نگاه می کردن و گفتم ":
_ زنگ زدم زندان هی می گن کابل کشی داریم می کنیم، تماس نمی شه وصل کرد ،یه روز کلا جواب نمی دن یه روز می گن : باید رئیس زندان بیاد اجازه بده وصل بشه ...خود صالح هم که زنگ نمی زنه، طلعت من دلم عین سیرو سرکه داره می جوشه چرا..
طلعت با بغض نگاهم و کرد و گفتم :وا چته؟رئیس زندان ولت کرده .
طلعت _ اه !نه بابا "خندیدم و گفتم ":پس اعتراف کردی با این نه بابا گفتن..."چشمم به گوشه ی ساک طلعت افتاد یه کاغذ شبیه اعلامیه به رو تا شده بود به طلعت نگاه کردم و گفتم:
_ این دو هفته رفتی دیدیش؟
romangram.com | @romangram_com