#زحل_پارت_87


"مامان!دختر خوشگلم ،پسر نازم ....مامانو ببخشید ،تو دنیا هیچی رو قدر شما نمی خوام، دلم می خواد بغلتون کنم ،شیر بدم،هر شب لالایی بخونم،به من بگین مامان ،من اسم بذارم براتون ،کاش برای همیشه برای خودم بودید!من هیچی رو تو دنیا اندازه ی یه خونواده نخواستم، اما همیشه این آرزو برام آرزو موند ،چه طوری رهاتون کنم عشقای مامان ...چه طوری رهاتون کنم؟مامانو ببخشید"

صدای زنگ اومد ،بهناز خواب آلود و هراسون اومد از اتاق بیرون، با تعجب منو نگاه کرد و گفتم :کیه؟!

بهناز _ تو چرابیداری؟

_ درو باز کن "بهناز به آیفون نگاه کرد و گفت:طلعته.

_ وا چرا الان اومده؟ چرا خبر نداده؟

بهناز درو باز کردو طلعت اومد بالا.رنگش پریده بود و گفتم :

_ سلام ،بابات خوبه؟

طلعت _ بابام؟آره خوبه خوب شد...بیدارت کردم؟

بهناز _ ساعت سه صبحه.

طلعت _ آخه تقصییر تواه چرا گوشیتو جواب نمی دی؟!

_ من بیدار بودم بابا ،تو چرا الان رسیدی؟

romangram.com | @romangram_com