#زحل_پارت_232
_باید از شما کسب اجازه بکنم؟هان؟
سها_آقابردیا این چه حرفیه،من منظورم به زحله،زحل کار درستی نمی کنه.
بردیا اون دو سه تا پله ای که فاصله ی بین اتاقا و هال بود و اومد تو هال و گفت:
_شما وکیل وصی زحلی؟!من صلاح بدونم بازم زحل حامله می شه.
با چشمای متعجب بردبا رو نگاه کردم، چه قدر وقیح حرف زد، اما دمش گرم، دلم خنک شد .
سها جلوی دهنشو با یه دست گرفت و گفت:پناه بر خدا، چی می گی آقا بردیا.
بردیا شاکی تر گفت:
_زنمه برای حدو حدود رابطه ام از کسی اجازه نمی گیرم،به کس ام اجازه نمیدم مثل پنج سال قبل با تذکراش ، با دایه ی بهتر از مادر بودناش،با دانا بودناش، منو از زندگیم بندازه.
"وای دلم ... داره برای من جوش می زنه ها،توی اون لحظه ها فهمیدم واقعا کنار همیم ، با تموم تک تک اتفاقا،جدایی ها،حرفا،حدیثا... هرکسی شانسی مثل من نداره،اگر هرکی جای بردیا بود باید حرفای سها رو با طلا می نوشت چون واقعا درست می گفت، اما بردیا فرق داره،اصلا همه چی با تمام اشتباه بودنش به خاطر شخص بردیا فرق داره،حتی اگه بردیا،مانی بود باز هم فرق داشت،اگر همه چی این قدر با عذاب پیش رفت هم ، به خاطر همون انتخاب راه غلطه."
سها یکه خورده گفت:زن؟!!
پشت سر سها بقیه ی اعضا خونواده هم اومدند و بردیا رو به بقیه گفت:
romangram.com | @romangram_com