#زحل_پارت_231


،اونم منو تا اندازه ی من می خواد "زیر گوشم گفت:

_بریم تو اتاقم"دریه هو با چنان ضربی باز شد که خورد تو کمر بردیا،طفلکی از درد نفسش رفت،از رو شونه ی بردیا سر کشیدم ، دیدم سهاست چنان با شیون گفت:"اییییه!"که از شبه صوتش از بردیا عقب نشینی کردم، اما بردیا ساعد دستمو نگه داشت و سها با چشمای گرد به دستمون نگاه کرد و بردیا با اعتراض گفت:سها خانم کمرم شکست ، آروم تر درو باز کن.

سها یکه خورده به من نگاه کرد و بعد با یه حالت شاکی مانند گفت:

_نمی دونستم شما دو تا پشت در ایستادید.

بردیا شاکی تر به سها نگاه کرد و سها به اندازه ی بردیا شاکی به من نگاه کرد. یکی نبود بگه "به تو چه"بردیا از قصد گفت:

_زحل بیا...خودش به سمت اتاق رفت و من تا اومدم برم، سها دستم و گرفت و گفت:

_معلومه چی کار می کنی؟خجالت بکش! تا دیدی زنش داره می میره، رفتی تو بغلش.

_آی...! دستمو ول کن ببینم،چی می گی تو؟

سها_چی می گم من؟فیلت یاد هندوستان کرده،دلت می خواد باز حامله بشی؟هان؟جای اینا خوب شده؟

_سها خانم!"

سر جفتمون به طرف صدا برگشت.چه قدر محکم و تشدید وار صدا زد":

romangram.com | @romangram_com