#زحل_پارت_230


_می فرستمت بهزیستی،سفارشتو می کنم بهت کار یاد می دن،کار آفرینی می کنی،به مرور می تونی خودتو جمع و جور کنی اگر خودت بخوای،تازه خبر نداشتن ساقی ام، فقط می دونستن بی خانمان هستم،گفت اون جا حمایتم می کنند اما باید خودت زرنگ باشی،کار یاد بگیری خودت دست به کار بشی.

گفتم مثلا؟گفت:خیاطی،معرفی می شی به تولیدیا،درآمد پیدا می کنی،سر پناهم داری،به مرور که تونستی مستقل بشی،برو زندگیتو کن ولی سالم...

می دونی دارم چی می گم ؟... منم تو زندگیم راه نجات داشتم اما جفتک زدم؛الان دوتا بچه دارم،چهار سال قبل این که بچه دار بشم روزای زیادی رو بدون بردیا گذروندم،خدا بیامرزه صالحو، مرد خوبی بود ، اما هیچ وقت دلم باهاش نبود،بردیا...بردیا قسمتی از منو از م گرفته و بهم پس نمی ده،نه که بد باشه ها اگر این طوری نباشه ک آدم ها با چه امیدی زندگی کنند؟!"نفسی کشیدم و سرمو به زیر انداختم ، گفتم":

_من با مهری خانم مشکلی ندارم،اگه مشکلی باشه درو ن منه،مهری خانم خیلی زن باشعور و فهمیده ایه.

_زحل؛

سر برگردوندم دیدم بردیا جلوی دره،پریشون و بهم ریخته وخسته، از جا بلند شدم و رفتم طرفش ، هنوز بعد این همه مدت دلم براش فرو می ریخت،دلم می خواست بغلش کنم ، ببوسمش ، اما نه جلوی مانی.

ترجیحا باهاش دست دادم،چشماش داشت دو دو می زد،کل صورتمو جزء به جزء وارسی کرد،انگار یه عمر که منو ندیده و می خواد ببینه چه قدر تغییر کردم...

مانی اومد دست رو شونه ی بردیا گذاشت و گفت:

_سلام، خسته نباشی "

بعد رفت بیرون...تا درو بست،امان ندادم به بردیا که تکون بخوره،ازگردنش اویزون شدم، قلبم داشت براش بیداد می کرد، عطش بردیا داشتم، دستش پشت کمرم بود منو بیشتر به

خودش نزدیک کرد انگار مهر تایید به اعمالم زد،به خودم نهیب زدم "اندازه ی من دلش تنگ شده

romangram.com | @romangram_com