#زحل_پارت_194


بردیا_اگه مهری اجازه داد زحل،این که تو این جایی،این که بچه های مشترک داریم؛این که من با خود خواهی تورو به عقد خودم در آرودم و مهری رو دور زدم همش بخاطر خواست مهریِ،نمی خوام خیانتم و پر رنگ کنم با بغض گفتم:من بچه هامو می خوام.

بردیا برگشت و با حرص گفت:

_برای توأن دیگه،دیگه چه طوری می خوایشون.

نزدیک بردیا شدم،یقه ی بلوزشو میون پنجه های دستم گرفتم و با چشمای مملو از اشک گفتم:

_به اسمم باشند...اسمم تو شناسنامشون باشه،اینو می خوام.

بردیا باز به سقف نگاه کرد و گفت:شروع شد.

رو پنجه ی پام ایستادم دستمو دور گردنش انداختم بی تاب گفتم:

_از من نگیرشون،بردیا من اگر حس کنم هیچ جا تو زندگیشون نیستم، می میرم،تو زندگی تو هم نیستم تو زندگی بچه هام هم نیستم،شبیه یه روحم تو زندگی شماها.

بردیا اصلا نمی شنید صدامو ... بی تاب به صورتم نگاه می کرد،کمرمو بیشتر به طرف خودش کشید و زیر لب گفت:_ولی تو زن منی، مادر بچه هامی،دلم تنگ شده زحل...نمی تونم دیگه، این سه ماه بدتر از چهار سال گذشته بود...

"دستمو گرفت و گفتم:وایسا بچه ها...

بردیا_بچه ها خوابن

romangram.com | @romangram_com